...
به نام خدای سبزم
برای مدتـــــــــــــــــــــی:

عــــــــــــــــــــــــــلی عــــــــــــــــــــــــــلی
به نام خدای سبزم
برای مدتـــــــــــــــــــــی:

عــــــــــــــــــــــــــلی عــــــــــــــــــــــــــلی
چقدررر اینجااا برام پرر ابهام و سخت شده....
یه کم معذبم
بگــــــــــــــذریم...
دلم نیـــــــــــــومد 23 سالگیه بگذره و حرفی ازش تو این خونه ی کودکانه هام زده نشه هر چند چر اغ خونه هه خاموش شده باشه... هررر چندد به قاعده ی قده 1 آدم سن و سال دار گرد و خاک نشسته باشه روی این خونه...اما بازم بهتر از نگفتن و نزدنه ...هوم ؟....
دیروز 22 روز از 6 ماه سال پریدم رو 23 پله ی زندگیم.... محکم و بلند...استوار و قوی...
اما بخش جالب و فان و غمگیناااااااااااااااااااک ماجرای تولدانه ی دیروز ما این بود که ما دیروز تولدمون دیگه مثلا
عصر از بیرون بر می گشتم پیاده بودم از قضا 2 فروند دزده بی تربیت
کیف بنده رو دزدیدن که علاوه بر گوشی خییییییییییییلی نازنینمممممم
مقادیره قابل توجهی وجه نقد کادوی تولد نیز بود و و غیره...
ایـــــــــــــــــنم از سورپرایــــــــــــــــــز تولده 23 سالگی من
خلاصه 23 سالگی نفسگیری بود ...خدا به خیر کنه...
ممنون نوشت: من امسال تولدم خیلی هیجان زده شدم واقعا! خیلی از بچه ها منو تو وایبر و اینستا و لاین هیجان زده کردن هنوز منو یادشون بود
واقعاااااااااا ممنونممممممممم ...خیلی زیااااااااااد
به نام خدای سبزم
اوه!
خدای من چه گرد و غباری نشسته رو دل خاطره ها و کودکانه های دخترک وجودم.
چقدررر رو تار و پوده وجوده دخترم هیما رو خاک گرفته. چند روزز ؟ چند ماه؟ چند سال ؟ تایم میبره رفت و روب این خونه ی کودکانه های دخترک وجودم.؟
گمونـــــــــــــــــــــم زیــــــــــــــــــــــــــــــاد
چند روز پیش بود تو پیج فیسبوکم مسیج اومد دلم تنگ شده برای کودکانه هات. از یه دوست قدیمی
انگار یکی منووو چنگ زد و کند از دنیای خودم و پرررت کرد به 1 سال و پنج ماه قبل خودم. که ای وای
دل خودمم تنگه برای پاکی دنیااا تا ابد. برای خنده های لطیف و پشمکی.. برای آسودگی خاطر... برای بی دغدغه گی
ولی گاهی پرت شدن از یک دنیا... یه تعلق خاطر... هیچ برگشتی برای وصل دوباره نیست. نه اینکه نخوای نمیشه.چنگت زدن و بردنت. کندنت. کندی . نمی دونم جدا شدی ولی...................................!
با هم ی اینها.. با همه ی این دوری و دور موندن ها... عقب افتادن ها
من دلم تنگه
دلم تنگه برای خودم
برای هیما
برای شما عمو...میشنوید؟ میشناسید منو؟ یادتون میاد اصن؟
من امشب د لم تنگه برای عمو داریوش کودکانه هام...
دلم تنگه!
هر چند ماه یک بار به خونه ی دخترک سر میزنم . آخرین بار تولدم بود هفت ماه قبل. شاید سر زدن بعدیم هم به این خونه همون موقع باشه شاید زودتر...شاید دیرتر...
میشه برام دعــــــــــــــــــــــــــا کنید؟
سلام...
نوشتن یادم رفته بخوام بی پرده بگم واژه های رو گم کردم !
سفیدی قلب دخترک برام غریبه است...
چیزی نمونده تا 22 سالگی چیزی حدود 7 دقیقه...
سال 92 - 22 شهریور - 22 ساله میشم و قده تموم این 22 سال پرم از حسای خوب و بد و ملس
اینجایی که الان وایسادم یه مرحله ی مهم و پر استرس زندگی هر آدمیه
که خدایا اشتباه نکرده باشم
که خدایا خودت عاقبت ما رو به خیر کن
که خدایا دلم به تموم محبت بی دریغت خوشه که اگه نداشته باشمت ....
هنوزم میگم خدایا می خوای کسی رو نقره داغ کنی خودت و ازش بگیر..همین...
خودت و از من...از ما...نگیر خدا...
صورتم خیسه...
خــــــــــــــــــــــیلی محتاج دعام ...خــــــــــــــــــــــــــــــــــیلی زیاد
تولدم با کلی حسای درهم و کلی اشکای از ته دل مبارک
عمو نوشت : منو یادتون میاد عمو؟ دروغ چرا هنوز به یادتونم... برام دعا کنید هنوزم که گاهی زیادی پر غمم با دلم صداتون می کنم....میگم عمو دعـــــــــــــــــــا...خدا 1 قدم نزدیکتره به شما...
به نام خدای سبزم....
خاطرت هست؟
گفتم از رفتن ها گله دارم ... نرو
گفتی باید بروم تا عزیز شوم
ببین؟ عـــــــــــــزیز تــــــــــــــــــــــــر شده ای بــــــــــــــــــــــــرگرد...
لبخند های سرگردان گویی راه را پیدا کرده باشند بر لبان خیلی از هموطنانم...جشن پیروزی ...خ ولیعصر...برایمان خاطره ها رقم زد آقای رئیس جمهور...
بیا و مرد میدان باش و نگذار 4 سال بعد در شرف 26 سالگی بر خودم و انتخابم لعنت بفرستم...
آقای رئیس جمهور... لبخند بار دیگر عمیق مهمان خانه ی دل های ما شد...
انتظار معجزه نیست...اصلا
فقط.............
خودتان بهتر می دانید...
حقوقدان با شرف؟ چشم امید دارم به فردا و فرداها...به آبادی میهنم...حتی اگر روزی در این خاک قدم نزنم دلم تند می تپد برای اسم ایرانم...
چشم امیده دلم برای آبادی سرزمینمان بعد از خدا به دستان و تدبیر شماست آقای رئیس جمهور...
به نام خدای سبزم...
تمام مدتی که در آغوش مادرش هست آروشای کوچک حالت ال مانند دارد اندام کوچکش...به سمت کسی خم می شود که عوض کردن دنده برایش یعنی عذاب! چه رسد به در آغوش کشیدن توئه 9 ماهه ی 11 کیلویی...
فرودگاه امام همیشه برایم تداعی کننده ی پر کشیدن های بر نگشتنی است...به وسیله ی آن غول پیکر عظیم الجثه....طیاره...
ن ن گفتن هایش مثل دریل عمل می کند. انگار 100 تا بشقاب شیشه ای روی هم باشد و یکهو رومیزی کشیده شود و صدای مهیب آسمان را پر کند...صدای نازک بچگانه اش ...ن ن گفتن هایش همان صدا... دقیقا همان صدا.را دارد ...خوب است می گفتیم لال است این بچه ی آرام...و قربان خدا که نمی گذارد حرف از دهان ما صاتع شود زااااااررررررررررت می زند در دهانمان که ببین اولین اصواتی که از دهانش خارج شد اسم نکره ی خوده بیچاره ام بود..ن ن با فتحه...غلیظ...گاهی با جیغ....
نمی فهمد من فقط 1 نسترن 21 ساله و اندی هستم پشت رل که باید بغضش را که قورت می دهد هیچ...باید عزیزی که قصد سفر دارد را هم به فرودگاه برساند...گریه هم نکند...خوب هم برود...پشت چراغ قرمز که می رسیم به هدفش می رسد...می نشانمش روی فرمان خیره در چشم های طوسی زیبایش....چشم هایم پرده پرده اشک دارد و قدرت خدا که این طفلک 9 ماهه با 1 نگاه چنان حال ما را می فهمد و لب ور می چیند و اشک می ریزد که ما می مانیم ....در ذهن کوچک خودمان می گوییم اینها بچه هستند درد و غم حالیشان نیست که...
به آغوش مادرش بر می گردد...آرام می فهمد...بعد از مادرم آرام تنها کسی است که می فهمد...چراغ سبز می شود...آرام می شود آروشای من...اما به خدا وندی خدا تمام 10 دقیقه ی بعدی که به فرودگاه برسیم نگاه از من بر نمیدارد و مدام با انگشت اشاره ی کوچکش من را به آرام نشان می دهد و غر می زند به زبان خودش...یا خیره می شود پر بغض...
می رسیم....پایین که می آییم دست هایش را مثل بال های کبوتر باز می کند تا در آغوشم پر می گیرد.سرش را بلافاصله روی شانه هایم می گذارد و دست های سفید و تپلوی بی گناهش دور من حلقه می شود . سوئیچ را به آرام می دهم و بدون توجه به آرام و مسافر عزیز راه می افتم...
با 1 چمدان قرمز- 1 کوله ی مشکی- 1 mp4 و هنذفری - 1 ساک دستی
تـــــــــــــــــــمام بار سفرت همین است؟ اینهـــــــــــــــــــــمه قرار است بروی ...فقط با این چند وسیله و 1 جفت چشم هایت که از من فرار می کند؟ با همین ها می خواهی من را میان ایییینهمه آدمیزاد رها کنی؟
در این همهمه ی بی آدم؟ نـــــــــــــــــــگاه کن....چرا نگاه از دستانم می گیری؟ مگر نمی گفتی زیباترین و کشیده ترین دست ها و ناخن های مرتب دنیا مال من است...مگر همیشه از فرنچ های رنگ به رنگ بدون هییچ طرح اضافی دیگر ...خوشت نمی آمد؟ مگر به نظر تو بی نظیر ترین چشم های دنیا از آنه من نبود؟
مگر بارها به صورتت خیره نشدم و نگفتم؟ راستی وقتی باران می آید آب در چاله ی روی گونه هایت جمع نمی شود؟ و تو آرام سر تکان می دادی و میخندیدی و چاله ی رو صورتت....امـــــــــــــــــــــــــان از دلم!!!
نـــــــــــــــــــــــــــــگاه کن ...چرا خفه خوون گرفته آن چشم های زیتونی.... نگاه کــــــــــــــــــــــــــن بیشرفه مهربانم....مرا بهانه نکن...ببین؟ چهار حرفیه پر جذبه ی خیلی عزیزم....مرا بهانه نکن...
اگر تو چهار حرفی....من 1 دخــــــــــــترک 5 حرفیم....1 5 حرفیه ساده. اما سرتق ..به قول خودت زبون دراز احمق دوست داشتنی...
موقع رد شدن از گیت گریه که نه هق هق امانم نمی دهد...آروشا از شدت گریه های من از بس گریه کرد به سکسکه افتاد کودک بی گناهم....
آرام نه...مثل اسمش آرام اشک هایش می آید و می آیدوووو........... وای از دل من
دیگران را نگاه می کنم...خودمان...4 نفر....فقط.. تازه با 1 مسافرعزیزمان...فقط 4 نفر...
می روی....گونه هایم با بوسه هایت و اشک هایمان داغ داغ است....هنوووووز آتش گرفته است...
من یاد گرفتم با تو...من یاد گرفتنی هایم را برای هر کس که تعریف می کنم تحسین را می شود در چشمانش و کلامش دید...
من یاد گرفتم اول خدا ...بعد خودم...من یاااد گرفتم از تو اگر خودم خووب نباشم و خوشحال نباشم نمی توانم باعث خوشحالی مادر و پدر و تنها خواهر ر و برادرم شوم...
من؟.........
دیروز تولد حضرت عباس بود و من می دانم چقدر دوستش داری...در آن غربت هم می شود شربت و شیرینی داد به مناسبت زادروز آقا؟
می روی....بر می گردییم...دلم می خواهد تا ماشین را کسی باشد من را در آغوش بگیرد...پاهایم نا ندارد...می رسیم...در عقب را باز می کنم و چون جسدی پرت می شوم روی صندلی عقب...آروشا را از آرام می گیرم...انقدر توان دارم برای در آغوش کشیدن یکی از عزیز ترین هایم....آروشا سرش را روی سینه ام می گذارد و تکان های ماشین و موزیک های یانی آرام هر دو به خواب می رویم...
تو رفته ای اما جایت در این کوچه و بازار دلم...در آن بازارچه ی تجریش...دربند...بام...کلاردشت...جنگل های عباس آباد- فشم.. توچال...نمک آبرود- خیلی جاها تو را کم دارد باور کن!!
دلت را شکستم...دلم را شکستی....تو آیینه من سنگ خارا شکستم...(با شما نبودم به خودن نگیر و زیییینگ خانه ی ما را نگیر...
فردا کمی شناسنامه ام در دستانم می لرزد و می ترسم پاهایم تاب نیاورد....می ترسم برسم به جایی که به حماقت خود بخندم...می ترسم 4 سال تمام دانسته هایم و 4 سال تجربه هایم همه را به باد دهم....اما من امید دارم به فردا....
به نام خدای سبزم...
اون وره اوپن روی یه صندلی زرشکــــــــــــــــــی 1 جفت چشم سبز تیره خیره به دستام و حرکتامه. به روی خودم نمیارم که هول میشم. نمیذارم لرزش دستام وقتی قابلمه داغ که آبش حسابی جوش اومده و من باید برنج و آبکش کنم به اصطلاح معلووم باشه که دستام می لرزه. که برررق نگاهت منو به لرزه می اندازه
من سالهاست با این برق نگاه ...با این 1 جفت چشم یشمی زندگی کردم.
** تو کـــــــــــــــــــــــی اینهمه بــــــــــــــزرگ شدی دختر؟
صدای گرمش منو به خودم میاره..من؟ راستی من کی اینهمه بزرگ شده؟ من که حتی از پس 1 تخم مرغ هم بر نمی اومدم.. حالا چه برسه غذا ذرست کردن واسه اینهمه آدم....یادمه 1 بار مامان خونه ی مادربزرگ بود من و پدر تنها..
بابا ازم خواست براش شیر گرم کنم.گذاشتن شیر روی گاز همانا و جــــــــــــــــــــــــــــیغ بنفش بابا همانااااا
و لب و لوچه ی آویزوون من که آخه 1 مین رفتم موهامو درست کنم..سشواار به دست محواون صحنه ی تماشایی شدم و پدری که نمی دونست به من بخنده یا گندی که زدم...
نگاهت که محو میشه بابا نمی دونی چه مصیبتی سره منو دلم میاد...یه مصیبت شیرین...یه دستپاچگی عجیب...
7 سال اول زندگیم فقط تو و بودن با خوده نازنینت خلاصه شد...منی که عادت داشتم موقع خواب کنارت بخوابم و تویی که منو عادت دادی به ماساژ های حرفه ایت انقدرر که خواب ظهر از من گرفته شد چوون تو نبودی به اون خوبی منو ماساژ بدی که راحت خوابم ببره...
بد می خوابیدم...یادته علی آقا؟ 1 بار پاشدم دیدم مامان رفته اون یکی اتاق و شما هم لبه ی لبه خوابیدی...
دلت نمی اومد که بیدارم کنی....یادته بابا؟ هررر شب باید نوشابه می خوردی...اون موقع ها اول باید شیشه رو می دادی بعد نوشابه می گرفتی...من 1 زنبیل کوچولوی قرمز داشتم که 3 تا شیشه نوشابه برای خانواده ی سه نفره ی ما بس بود...بد تو بودی که می اومدی پایین ومنو غلندوشت می گرفتی...رو گردنت نه هاا...
دستام دروره گردنت ...پاهام هم رو محکم بغل می کردی دور شکمت...سووت زدنات...تو اون تاریکی شب...
به آقای مغازده دار که می رسیدیم منو که زمین نمیذاشتی..برم می گردونی و تو آغوشت و من پر از عشو های دختروونه ...|آقای مغازه دار که می گفت : علی آقا خیلی مواظب این ماه پری باش و این تو بودی که منو محکم تر به آغوشت فشار می دادی و حواسم هست به سوگلی خودم محمد آقا...
نوشابه ها مونو که می گرفتیم من بازم دلم تک تک می خواست با شیر کاکائو...نمی گفتم که؟ مگه چند دقیقه پیش وقتی اومدی نخورده بودم؟ هرر صبح هم که شیر کاکائو و رو خورده بودم...حرفای مامان و گوشزد هاش که یادم می اومد خواسته ی دلمو قورت می دادم و این تو بودی بازم من رو با 1 بغل تک تک و شیر کاکائو روونه ی خونه می کردی...ونگاه مامانی که نه می تونست جلوی خنده ش رو بگیره تا من متوجه کار اشتباهم بشم نه می تونست ناراحتیش رو بروز بده چوون می دونست بابا دلش می گیره اگه با یکی یه دونش بد حرف بزنی
فائزه که به دنیا اومد من چشمم ازت گرفته شد...همه ی حواس ها به اون موجوده مو سیخ سیخی کوچولو بود ...مامان...جـــــــــــــــــــــــــز منو بغل کرده بـــــــــــــــــود؟ قربووووون صدقه ی 1 کف دست بچه می رفت؟
بهش شیــــــــــــــر میداد و بهش خــــــــــــــــــیره میشد؟تو ذهن 5 سال و 10 ماهه ی من این یعنی فاجعـــــــــه
مامانم و می خواستم...بهت التماس می کردم بابایی اینوو پس بده به بیمارستان من دوسش ندارم...غافل از اینکه همون بچه سیخ سیخی زشت انقدررر زیبا و عزیز بود..انقدرررر پشتوانه ی من تو زندگی بود...انقدر قلبش بزرگ بود که باورم نمی شد...اصلا روزی رو نمی دیدم که اون بچه بشه یکی از بهترین دوستانم...بشه پایه ی همه ی شیطنت هام... بشه سنگ صبورم...
حواسم به مامان زیااد شد...یادمه بهم گفتی چقدرر دلت اون روزا از من گرفتی اما می دونستی بچه ام...بی وفا شده بودم؟ اما من جز خودم کس دیگر و بین شما دو تا نمی تونستم ببینم...
گذشــــــــــــــــــت....همه ی روزهای تلخ و شیرین...
وقتی نوجوون شدم ازم خواستی محکم بار بیام...گفتی دستت و بگیر به زانوهات و بلند شو...وارد دانشگاه که شدم گفتی حمایت من از این به بعد دورا دوره تویی و این دنیااا...نمی خوام لوس و ننر بار بیای که دختره تررم 5 برای دفاع از خودش مامانش رو به آموزش آورده بود که از فلان استاد شکایت کنه
من بزرررگ شدم بابا...خیلی افتادم زمین اما دستم و گذاشتم رو زانوم و بلند شدم...لباس هامو تکوون دادم و ادامه ی راه رو رفتم...
و من نسترن...در نزدیکی 22 سالگی...موهای سفیدت رو می بینم که میگی اینا نتیجه ی قد کشیدن شماهاست و من اصلا ناراحت این سفیدی ها نیستم...
بهت افتخااار می کنم بابا....به اینکه صبح ها با صدای اذان و اقامه ات چشمام باز میشه...به اینکه کسی و زوور نمی کنی برای نماز...به در هرر اتاق 1 یا دو ضربه و بعد میری سراغ عشق بازی خودت با محبوبت...
اگه انقدررر آرومم...اگه انقدررر خودمو دوست دارم...اگه انقدر سعی می کنم در برابر مشکلات سر خم نکنم....اگه ازت یاد گرفتم آدم های کوچیک و بیخودی بزرگ نکنم...اگه حواسم به دور و برم هست همش رومدیوون درایت شمام پدر عزیزم...
رووزت مبارررک بهترین بابا علی دنیا
***************************************
روزه مــــــــــــــــــــــــرد مبارک باشد بر شما عمو پـــــــــــــــــورنگ
به نام پروردگار...
زیبا شروع شد!
92 را می گویم...
دل اشاره میکرد و عقل نظاره و تمامی وجودم بهانه...دلم می خواست زمانی که از خداونده خود احسن الحال را خواستارم کسی پشتم باشد و آمین های محکمش که می دانم صدای غریب نوازش چنگ می زند بر دل مهربان خدایم...
اصرار ها و اشک های مکررم که پدر خودخواهیم را ببخش اما باید ....باید بشود...دلم هوایی آن گنبد طلاست....دلم پاره پاره ی آن پنجره فولاد عشق است.... دلم....
عقلی برایم نمانده بود.... دل پررر زده بود.... در آ سمان حرمش پرر می زد باید می رفتم به هوای دلم...پیدایش می کردم...در کدام صحن؟... انقلاب...شاید داشت 2 رکعتی عشق در ایوان طلا می خواند.... شاید گره خورده بود به پنجره فولاد و مدام با هق هق می گفت : آقا هیچ وقت پنجره فولادت و ازم نگیر...
دل رفته بود و من هم به دنبال دل باید می رفتم....عقل نبود...اگر بود می دانست آن وقت سال بلیط شتر هم اگر بود در این وانفسا و زمان پیدا نمی شد چه برسد به بلیط وسایل هوایی و زمینی
بردن ماشین با این بعد مسافت هزااار کیلومتری هم که مسلما عاقلانه نبود...
خلاصه به بی عقلیم دل داد پدره عزیزم...خیلی عزیزم..راه دوم در روز 29 اسفند را انتخاب کردیم....
پررر زدم...تا خوده دلدار پرر زدم... راه 12 ساعته رو 24 ساعت رفتیم و رسیدیم...
ساعت 4 صبح ...همه خواب...من پشت رل.... یک جایی حس کردم پایم نمی کشد که پا را روی پدال فشار دهم...که برسم...که ببینم و غرررق شوم ...اشتیاق قبل از وصال بود یا نه که یک جایی داشت من را متوقف میکرد...در شهر بودیم اما حرم امام بزرگواار از ما دور... گوشه ای پارک کردم....نفس ها یی که به شماره می افتد... باید دل داده باشی تا وقتی می گویم بعد از 1 سال و شش ماه انتظار برای دیدن بزرگواری چون اوی به شماره افتاد نفس هایم یعنی چه؟
رفتم.. بوی یااار می آید ....می روم...می بینم....خدای من....
از بی صدایی اشکهایم بیدار می شوند هم سفران من ؟؟ یا قلب آن ها هم داااغ می شود وقتی نزدیک و نزدیک تر می شویم به آغوش دلدار....
اولین سالی بود که زمان سال تحویل در آستانه ی حرم بی نظیرش بودم... البته 1 سال ...سال تحویل 89 هم در کنار صحن و سرای جد بزرگوارشان در کربلا بودم....عجیب بود...من آمده بودم دنبال دلم و سراغش را از دلداری بی نظیری چون رضای با وفا می گرفتم....
جز زمان کودکیم در خاطرم نیست که مایل باشم به ضریح نزدیک شوم نه اینکه نخواهم...اما به قول مادرم بی احترامی بود در ساحت مقدس آقا...
اما امسال... گفتم اگه 1 ذره دوستم داری مرا در آ غوشت بگیر... چند قدمی جلو رفتم و سعی کردم سفت قدم بردارم...اما به سان پر کاهی به عقب رانده شدم...بار دوم هم...دلم گرفت...یعنی برم؟ دوستم نداری نه؟چشم هایم جلو را نمی دید ... انگار در آن زمان فقط هق هق های بی صدا هم دلت را نلرزاند...اما نه...نفهمیدم چه طور اما گرمی گونه هایم را بر سردی ضریحت حس کردم...من...منو بغل کردی؟
دوستم داری...هق هق هایم نمیگذاشت فریاد بزنم تا همه بفهمند مرا دوست داری.... وقتی برگشتم مادرم را دیدم که میان گریه می خندد!!!!!
لپ های گل انداخته ی من....مجبوررر بودی خودتو شکل لبو کنی؟ لبو نبووود...عاشقی را سراغ ندارم در آغوش دلدارش باشد و لپ هایش گل نندازد از خجالت...
7 شب در کنارت ... در کناره خوده دلربایت عاشقی ها کردم... نسترن قبل...نبودم...این را ماه هاست هم خودم می دانم و هم خیلی از اطرافیانم...این بارر خیلی فرق کرده بودم...دنیا از من گرفت یا من به دنیا پسش دادم را نمی دانم اما از نسترن کوچک قبل فاصله ها داشتم....
اینبارر خواسته های کوچک بر زبانم نیامد...1 دنده گی و اسرار مداوم بر سره هر اتفاقی که آرزویش را داشتم و هرر بار به تلخی می زاد آخر رسیدن به آن رویای رنگی...
در سال شاید چندین بار دل به دل خیلی کوچکم می دادی اما به عینه نشانم دادی تلخی هر رویا را که تلخ تر از رسیدن به رویای قبلی بود...
به قوول آرام ورژن جدید نسترن به دنیا آمد که نگاهش محدود نیست...که یاد گرفت که زندگی کند....
درست...عجبا که گاهی عقل در جایگاه دل کار می کرد چیزی که در دیده نسترن کوچک قبل چیزی جز محالات بود...
لحظاتی که نسترن کوووچک قبل زندگی میکرد...اگر زنده ام دلم! راه می روم دلم!! می خندم دلم!! هق هق می کنم دلم!!! فقط دل بی عقل و شعور ندارم....
سال 92 برایم زیباست...زیبا شروعش کردم و به امیده بزرگی درگاه امن الهی زیبا هم تمامش می کنم... به تک تک سلول های بدنم احترام می گذارم... به دستا هایم...به چشم هایم... به پاهایم...به مادرم...
مهربانم با خودم... راه می آیم با خودم... سخت نمی گیرم بر خودم...یاد گرفتم که شانه بالا بیاندازم و بگو یم نشد؟ خب از اول..
بقیه ی عید هم به بچه داری و دید و بازدید گذشت...
خدا رو شکر فهمیدم که من حتما می توانم رکود دار عوض کردن پوشک بچه آن هم در سیم ثانیه ...شیر خشک دادن همزمان به دو قلو های شیطان آرسام و آرشام 1 سال و 3 ماهه...
می توانم رکوردار چهار دست و پا رفتن باشم به جان سبیل های نداشته مان اگر دروغ بگوییم...امتحان کردم که می گوییم آن هم با 1 جفت دو قلوو ی فرز و زلزله...می توانم با 2 دستم 2 بچه ی خپل مو فر فری را بغل کنم...می توانم یکی رو پا و دیگری روی دستان مبارک و برایشان پیش پیش لا لا بخوانم
می توانم داااد هم بکشم تازه بر سرشان و گیس های خود را هم بکشانیم در جلوی دیدشان که کچلللل شدمممممممممممممممم یکی بیاااااد منوووو نجاااااااااااااات بده از دست ایناااا...اینااااا بچه ن یا گودزیلااااااااااا
خلاصه ما به استعداد های نهفته در آن ته اعماقمان داریم پی می بریم....
پی نوشت 1: من در دعاهایم احسن الحال را خواستم و امام هشتم را قسم دادم به جان جوادش که حال خووب را از ما دریغ نکند.... سال جدید برایتان خوب ترین ها را می خواهم دوستان خوبم!!!
پی نوشت 2: آقا جان چند روزیست که ما در حیرتیم...اینکه ما تا آنجایی که در خاطره ی مان هست با صورت رفتیم در آغووش دیوار بعد نمی دانیم چرا مهره ی کمرمان جا به جا شد این است که ما نه سر کار می رویم ...و یونی هم به خاطر حال مادرم و کارم مرخصی هستم این ترم....و ما خوش خوشانمان است از این که چند روزی به صورت افقی هستیم و هی هی خوووش می گذرد ....
پی نوشت 3: از دوستان اندک اما همیشه مهربان که جویای حال مادرم هستند باید بگویم بیشتر از آنکه فکرش را بکنیم خووب است. فقط کمی باید مراقب باشد و باشیم...مدیووون امام غریب نوازم هستم
فرنوش نوشت:
خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد
خداحافظی دلیل
بحث
یادگاری
بوسه
نفرین
گریه
...
خداحافظی واژه نمی خواهد!
خداحافظی یعنی
در را باز کنی
و چنان کم شوی از این هیاهو
که شک کنند به چشم هایشان
به خاطره هایشان
به عقلشان
و سوال برشان دارد
که به خوابی دیده اند تو را تنها!؟
یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده!؟
خداحافظی یعنی
زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری
و دستِ آشنایی ات را پیش از دراز کردن
در جیب هایت فرو کنی
و رد شوی از کنار این سلام خانمان سوز
خداحافظی
"خداحافظ" نمی خواهد!
هنوزم تو بهت رفتنتم...هنوووزززززممم....موفق باشی دوست دیرینه ی من....هر جا ی این دنیا که باشی...من یادم نمی رود تمام خاطراتمان را...اینجا اوضاع رو به راه شود می آیم...دور نیست دیداره بعدیمـــــــــــــــان...

وقتی که قلبهایمان كوچكتر از غصههایمان میشود،
وقتی نمیتوانیم اشک هایمان را پشت پلكهایمان مخفی كنیم
و بغض هایمان پشت سر هم میشكند ...
وقتی احساس میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهممان است
و رنجها بیشتر از صبرمان ...
وقتی امیدها ته میكشد
و انتظارها به سر نمیرسد ...
وقتی طاقتمان تمام میشود
و تحمل مان هیچ ...
آن وقت است كه مطمئنیم به تو احتیاج داریم
و مطمئنیم كه تو
فقط تویی كه كمكمان میكنی ...
آن وقت است كه تو را صدا میكنیم
و تو را میخوانیم ...
آن وقت است كه تو را آه میكشیم
تو را گریه میكنیم ...
و تو را نفس میكشیم ...
وقتی تو جواب میدهی،
دانه دانه اشکهایمان را پاك میكنی ...
و یكی یكی غصهها را از دلمان برمیداری ...
گره تک تک بغض هایمان را باز میکنی
و دل شکسته مان را بند میزنی ...
سنگینی ها را بر میداری
وجایش سبکی میگذاری و راحتی...
بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب هایمان ،لبخند ...
خوابهایمان را تعبیر میكنی،
و دعاهایمان را مستجاب ...
آرزوهایمان را برآورده می کنی ؛
قهرها را آشتی میدهی
و سختها را آسان
تلخها را شیرین میكنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشوند
و سیاهیها سفید سفید ...

: بغلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم کن سفت...می چسبم بهش... حس می کنم الان عکس برگردون رو دیوااار میشه...میگم سید خانم بغلم کن...میگه دیگه جا نمیشی خب چه کنم...؟؟؟ حالا بخون مامان ...فقط بخووون...می دونه دلم چی می خواد....می خونه......می دونه چی شده که ساعت 1 شب مث دیوونه ها اومدم و صداش می کنم ...ناله می کنم و صداش می کنم... دارمت...دیگه از خدا چی می خوام....من تو رو....چشماتو....دستاتو....آغوشتو دارم....مهم نیست که دکتر چی میگه...مهم نیست که پرستااررر وقیحانه با تو صحبت می کنه و اول من و بعد هم دکتر به خدمتش می رسیم...مهم نیست که تو دلت شده مث پوست پیاز.... مهم نیست ....نه مهم نیست.... مهم اینه که من دارمت....نمی خوای موهات بریزه؟ باشه...نمی خوای ابروهات بریزه ؟ باشه...غلط می کنه هررر کی بگه چقدررر مادره لجبازی دارید...می کوبونمش.... نمی زنمش زمین هررر کی به تو از گل نازکتر بگه...بارها دیدم و دیدی...تو می خوای عمل بشی و نمی خوای شیمی درمانی بشی...چشـــــــــــــــــــــــــــــــم.....فقط دیگه زل نزن تو چشمم بگو کفنم................خب....سید؟.........
: فشاار 7/5 تا 8..... دکتر صداش ارتعاش داره....قصرانی چی به سر این دختر اومده..سکوت...علی با توام میگم چی سره این بچه آوردین که به این روز افتاده...مگه چند سالشه...21....بابا اشک تو چشماش جمع میشه...می دونم اگه بخواد حرف بزنه.....
همه ی توانم و جمع می کنم تا بگم تقصیره بابا نیست....با خشم بهم نگاه می کنه...دستش و میذاره رو لبش یعنی هیس...باز سوالش و از بابا با صدای بلند تر تکرار می کنه... شکست...سعید...این فکر کرده به جای 21 31 سالشه.... از سره کار بر می گرده ماشین و بر میداره میره خرید....چیزایی می خره و جاهایی میره که اصن جای این نیست جای 1 مرده...دختره...ولی داره ادای مردا رو در میاره...صبح می مونم خونه که مامانش و ببرم دکتر از قبل مرخصی گرفته که خودش ببره.... معلووم نیست با کی لج کرده... واشکاش....پدرم جلوم شکست و من هیچکاری نتونستم بکنم...من پدرم رو اذیت کردم بدون اینکه بدونم....من فکر می کردم با اینکارا کمک دستشم...دکتر بر می گرده طرفم.....چرا گلوت اینهمه باد کرده؟ خودت و با زروو اشتباه گرفتی؟ فکر کردی چه خبره بچه.... اجی مجی لا ترجی همه چیز اوکی....بابات باید التماست کنه که 1 ذره گریه کنی تا این بغض کار دستت نده ؟ نسترنی که من می شناسم قد بود....مغرور بود...1 دنده بود...خودخواه بود...اما پدر مادر اذیت کن نبود...ببین باباتو......می دونی وقتی 1 مرد شونه هاش بالا و پایین میره از 1 درد اون در د چقدر عمیقه...باعثش تویی هااا...دیگه دوران دختررر خوبه تموم شد نه؟
اشک که نه سیل روون میشه.........
راست می گفت 1 سری چیزا به من مربوط نیست.....

: پیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداش می کنیم بالاخره..پ این آتشگاه آتشگاه که میگن اینجاست....
همون جایی که شنیده بودیم انقدررررر حجم سکوتش زیاده که بی محابا گریه ات می گیره..یه جایی تو کرج
لشگر شکست خورده پیاده میشن و بار و بندیلشووون رو بر می دارن و میرن 1 گوشه که از همه جا هیاهوی سکوتش بیشتره.
اول اولش هرر کی میره 1 وری...انگار هرر 6 تامون تشنه ی 1 جرعه سکوتیم...فراری از همهمه...از فریاااد.... از اینکه مرده مومن نداری خب چراااا مبلغ به این بالایی چک می کشی که نشه با هییچ تبصره قانونی برات از کریمی همیشه عصبانی وقت گرفت...
صدای هق هق می شنوم...اولین هق هق....قبلا از نیلوفر شنیده بودم بغض سنگین اونجا رو...پرستو بود...
ستایش کیس بعدی...بعد هنگامه....
عجیبا غریــــــــــــــــــــبا...آیا این من خوده منم؟ اگه این منم پ چرا گریه ام نمی گیره ببم جان ؟؟ هوووم؟
صداش قشنگه... 1 سوزی تو صداش هست که خیلی کم شنیدم...سپیده می خونه...
دیگه باورم شده که این من خوده منم...هر کی 1 جوری سعی می کنه صدای هق هق ش بالا نره تو این همهمه ی سکوت...
من از زندگی تو هوات خسته ام
ازت خسته ام و بازززززز وابسته ام
نگوو ما کجاییم که شب بین ماست
خودم هم نمی دونم اینجا کجاست
بیا با هوای دلم سر نکن
بهت راست میگن تو باور نکن..
دقایقی نمیگذره از پیتزای پرر سس قرمز که شپلقق پرررت میشه تو صورت آرام...و قهقهه ....و بیچاره آرام...
سیب زمینی های رو هوا...قهقهه...دیووونه ایم به خدا...
تو این گیر و دار سریش معروف هنگامه ..بیا بازی...نسی توفقط اهل اون بازی هستی که من می خوام به هر کدوم از اینا بگم مسخره ام می کنن...
بلند میشم...دستامونو قفل می کنیم بهم... می چرخیم....مث بچگی هامون...چشم هامو می بندم....
می چرخیم و می چرخیم...انقدر که من گلاب به روتون میشم ...هنگامه دستش رو از صورتم بر نمیداره...هق هق هق ...نسی غلط کردم...همش تقصیره منه...معده ی لاکردار بهم امون نمیده بگم بابامن بی جنبه ام...
بند نمیاد.... اولین قطره ی خون که از معده ام بالا میاد رنگ هنگامه مث گچ سفید میشه...زاار میزنه...
بـــــــــــــــــــــــــــــــبم جان چیزیم نیست ...سس کچابه هــــــــــــــه (الان تو دلتون دارین بهم میگین چندش ایشههههه ؟؟؟)))
حالمکه جا میاد صورتش و پاک می کنم و میریم سمت بچه ها...بازم همون دیوونه بازی های همیشگی...
: ساعت نزدیکای 1... منتظرشم...حرف دارم.... پشتم یخ کرده...دلم می خواد بهش بگم تکیه گاه می خوام..بگم اصن چراااا نمیای دنبالم...چرااا نگام نمی کنی؟؟ چرااا بهت زنگ می زنم میگی جانم بابا ؟ بعد میگی سرم شلوغه باهات تماس می گیرم؟ اصن چرا نمیای تو اتاقم بهت بگم شونه هام 1 مررد می خواد که بهش تکیه کنم مردم میشی بابا؟؟ میرسی ساعت 1:40 دقیقه شب.. همه خوابن...میگم بابا؟؟ میگی خسته ام دخترم بذار برای بعد منم باهات حرف دارم اما بعد...چشمام که پره اشک میشه نمیذارم که بفهمی...نمیذارم..آخه زوود غصه دار میشی... بابا ...بابا علی؟ نگام کن....من نسترنتم...باباییم......
بالای تختشم...جدیداا با چاشنی تفففف محکم میگم ب ب ب ب .....میگم آروشااا خاله بگو قسطنطنیه؟ صدای قهقهه ی آرام میاد..جواب آروشاااا ن ن ن با تفففف های غلیظ تررررر...بازم میگم خوشگل من بگوو قسطنطنیه؟؟.. حس می کنم که آرام نشسته کف آشپزخوونه و داره هررر هرر می خنده...
اصن بیا راحتترش کنیم...آروشااا عزیزم بگو ناپلئون بناپارت.. آرام میااد تو اتاق با کررر کررر فروان
آرام؟؟ بچه ات مشکل داره باید به فکرر تخم کفتتررر باشیم....من 6 ماهم بود شعر سهراب دکلمه می کردم...والاااااا بچه ان اینااااااااا .....ایییش
تولد 33 سالگیشه.... اشک امونم نمیده....الحق که نازنین برزنده ا ی توئه...چنددد سااال از دوستیمون می گذره نازنین؟...تولدت مبارک مهربونمممممم...
یاشار می شینه پشت پیانو تولدت مبارررک میزنه و ما هم باهاش هم خونی می کنیم....چه شب هایی که گفتی نکن و من سفتتت تو چشمات نگاااااه کردم و گفتم من هستممم و تو فقط سرر تکون دادی...اما امسال تولدت با یه حس و حال دیگه اومدم نازنین من...

: کنــــــــــــــــــــــــارم هستی و اما دلم تنگ میشه هررررررر لحظه خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضـــــــــــــــــــــــــــه
: آی تو!!! با توام....می خوای با چشمات چیکار کنی...؟ می خوای 1 کشتی به گل نشسته رو دوباره سر و سامون بدی؟؟...می خوای معجزه کنی؟می خوای تو زمستون دختر بی بال و برررگ رو شاخ و برگ بدی....گفته بودم زمستونم...گفته بودم بهارم بشه زمستونم... تابستونم بشه زمستونم...من که دارم زندگیمو می کنم..برو...میشه بری...؟
: من خوبمممم شما چطووورییییییی؟؟؟
امشب دلم می خواد فقط بنویسم. از هر کی و هر چی که دلتنگشم..می خوام حرف بزنم برای اونایی که همیشه همراهم بودن و تنهام نذاشتن....
: نیلوفر؟ از تو شرووع می کنم. خواهــــــــــــــــر شیری؟؟ همدم همه ی دلتنگی ها و خستگی ها؟ می دونم خیلی وقته به اینجا..به این خونه ی کوچیک و تاریک سر نمی زنی. اما برات میگم چون فقط دلم گفتن می خواد. دلم می خواد بهت بگم نیلو؟ شیطونک... از این روزایی که بی خیال و بی دغدغه با همیم...از اینکه که عشقمون شده دراز کشیدن رو دو تا تخت رو به هم و حرف زدن از رویای آینده.از اینکه اونروز پااارک و شیطنتامون خیلی بهم مزه داد. از اینکه وقتی حرف می زنم نگام می کنی ازت ممنونم نیلوفر...
: مائده؟ رفیق؟ می دونی یکی از دلگر می هام شده که پیج فیس بوک و که باز می کنم وقتی چت باز می کنم چراغ سبزت و ببینم.من غررر می زنم تو صبوری می کنی. من می بارم تو بازم صبوری می کنی.من دوست خوبی نبودم اما تو خووووب رفیق بودی برای این دل من...
آرام؟ ارام؟ مررررررسییییی که می ذاری گاهیی من از آروشا مراقبت کنم. مرررسی که به نظر هام گووش میدی و انجامشون میدی. مررسی از اینکه وقتی آروشا به من میگه ماما بهت بر نمی خوره و کلی می خندی...مرسی که منم تو حس های خوبت دخیل می کنی.مرسی از اینکه اون شب تو رستوران گذاشتی آروشا رو ببرم لب پنجره تا باروون و بشنوه. دلم می خواد مث من شنیدن صدای باروون اونو به وجد بیاره
عارفه سام: چطووری دخترر؟ تو هر آپم و خط به خط خوندن کامنتات حالم رو خیلی خوب می کنه.از اینکه دقیق و خوووب می دونی چی بگی..کجای واژه رو بگیری که تاثیر واژه رو تو قلب طرفت به یادگار بذاری...
خدا مادرت رو شفا بده به حق بزرگی خودش
: هنگامه ؟ هنوزم میای با هم جدول حل کنیم تو شرکت؟ می خوای به جای رسیدن به کارها و حساب ها اسم فامیل بازی کنیم تا جناب کریمی از دوربین ما رو ببینه و دو تامونو باز خواست کنه. می خوااای پرتغال و سیب هامون رو یواشکی بخوریم به مریم و زهرا هم ندیم دلشون آب بشه به تلافی اون های بای خوردن هاشونو سوزوندن دل ما با اون زبووون درازشوووون مرسی که هستی هنگامه
: سانازم؟؟ عزیزی که همیشه بی بهونه به یاده آدم ها هستی..محبتت بی انتهاست و من همیشه شرمنده ی مهربونیات هستم گلم...برات مفصل حرف دارم میام پیشت و همش و برات میگم...قلبت دریاست...شبهامون رو یادم نمیره...من بودم و تو و کلی حرف...مراقب دلت باش
: نرگسم؟ جوجه....کپ جوجه هایی ..اصلا خوده جوجه ای...می دونی نرگس گاهی چقدر دلم می خواغد پیشم بودی تا محکم بغلت می کردم. بمب انرژی بارها با خوندن وبت پررر شدم از حس های خوووب..خدا به پدر و مادرت ببخشدت و همیشه همین طور پاک و زلال بمونی
: ناهیییید؟ ناهید گلی از حال و احوال دلت چه خبر ؟ یادته اون موقع ها که امتحان داشتم از سایت یونی تو اف بی با هم چت می کردیم...یادته چقدرررر یخخخ زدمم..یادته چقدررر به هم دلداری دادیم...دوستت دارمااااا
:زهره؟ کجایی دخترر؟ خوبی؟ همیشه تک جمله هات و دوست دارم . مثلا فقط می پرسی خوبی..یا چشمام و آروووم می بندم و یه نفس عمیییق می کشم و میگم آره زهره خوووبم یا.......به یادت هستم حتی تو سکوت
: خانم عباســــــــــــــــــــــــــــــی عزیزم همیشه به یاد شما و دعا گویتان هستم
: ساجده ام...مهمون صحن و سرای تکش که میشی یادی از تشنه های پنجره فولادش می کنی؟؟
همیشه تو کارای پوسترات تکی...1 سبک جدیدی داری که فقط مال خودته...دوسش دارم...مراقب خودت باشیاااااا
: هستییی؟؟ منو یادت میاااد؟نسترنماااااا...همون عکس سه نفری...پیرهن راه راه قرمزز...کفش سبز...معجزه...1 روزه بیسته بیست...یادت اووومد...هنوزم با دیدن پوستر های تکت تاییدت می کنم...اصن پوسترهات با دل آدم بازی می کنه
: نیلوو؟؟ نیلووو پاکدل...جوجهه....کجایی تو دختررر...نمیگی دلتنگت میشیم؟ من به یادتم....
: مـــــــــــــــــــــــریم بانووووو خوبی مهندس؟؟ می خونمت همیشه....
: رهــــــــــــــا: آپت و که خوندم دلم خواست برای دعاهات آمیییین بگم و بهترین ها رو تو سال جدید برات بخوام نازم. انقدررر خوشمممم میاد وقتییی می خندیییییی...هزاااار تااااااا
: ........................... این نقطه ها برای بقیه ی دوستان خوبم بود...دوستان واقعیم ...اصل...
به نام خدای سبزم

نفهمیدم...نفهمیدم که تو کی اینهمه بزرگ شدی...دریا شدی...کوه شدی
شاید وقتی فهمیدم که از درد به خودم می پیچیدم و می پیچیدم..وقتی که نخواستم مادر دلنازکمون وحشت کنه از این وضع.. از این خونی که از دست و صورت من می رفت . درست جایی خوردم زمین که سرم رو پاهای مامانمون بود. زاااار می زد.... دستم تا نیمه بالا می رفت که اشکاش و پاک کنم اما توانی نبوود...نمی رسید...
بیهوش بودم اما چیک چیک باروون چشمای مادرمون رو حس می کردم....
اما تو نه! مث کوووه...نه هووول کردی...نه خیلی ترسیدی...
می شنیدم...خووب..می شنیدم که 1 صدایی که می خواست جلوی ارتعاش و لرزشش رو بگیره و مدام بگه پاشوو آجی... بهت نمیاد اینجوری زمین خورده باشی...پاشوو همون نسترنی باش که وقتی جواب آزمایش مامان و بهش دادن تا نشد...
بلند شووو....
چشمام که باز شد انگار تو 1 دنیای دیگه بودم..
وقتی از شدت درد میله ی فلزی تخت و گرفتم که فریاد نزنم رگ دستم پاره میشه . من خودم اگه بودم غش می کردم با دیدن این صحنه اما تو نازنین صبورم نه....خیلی خوب مدیریت بحران می کنی...
می دونی کی فهمیدم دریا شدی دخترر؟؟ همون موقع که اول اسفند مث روانی زااار می زدم که متنفرررم...از این ماه متنفرم....هر کی بود از کنار این دیوونه می گذشت اما تو کنارم بودی وحرفایی زدی که بلند شدم...به خودم قووول دادم که خووب تمومش کنم...من به تووو قووول دادم که اسفند و عالی تموم کنم با کلی خاطره ی خوووب...
من تو اسفند راااه میرم...سرکار میرم...با دو ستام میریم بام جیییییغ می زنیم...خرید می کنم...من زنده ام...
من عالی تمومش می کنم.....
ممنونم از تو تنها خواهرم....

گاهی اوقات باید بگذاری و بگذری... بـــــــــــروی وقتی می مانی و تحمل می کنی از خودت یک
** احــــــــــــــــــــــــمق می سازی**
از وقتی این جمله رو سر لوحه ی زندگیم قرار دادم خیییلی آ رووم و خوبم...قدررر خودمو...غرورمو...شخصیتمو بیشترر می دونم. حتی خانوادمو...دوستامو... هر کسی که به نوعی با من در گیر دنیام بود
بعضی وقتا...1 جاهایی جای تو نیست...تو مال اونجا نیستی...هـــــــــــــی میری تو اون دنیای رنگی هی پست می زنن...هــــــــــــــــی خودت و به در می کوبی و می خوای شده 1 گوشه از اون دنیا ر و بهت بدن...
نمی فهمی...باید بفهمی که از توو.. از نسترن فقط 1 دونه تو دنیا هست (البته آمار نسترن ها تو این دنیای رنگی زیاد شده ماشالله البته)
جواااب اشک مادرت رو کی می خواد بده...اشک رفیقت....اشک خواهرت...هر کسی که با تو غرررق دنیایی که جایی برای تو توی اوون دنیا نیست...
کودکی رو دوست داری خب؟ دنیااا به این بزرگی...1 گوشه اش باش و کودکی کن...
اما دلت رنگ نخواد که گاهی کاذب بودن اوون رنگ دلت و خوووون می کنه....
اووووووی دوست خب! برای تو و کامنت های بلند بالات نوشتم اینا رووو...حق قضاوت نداری ها..حرفی نمی زنم که جواب بعضی حرفا فقط سکوته...
من اینجام تو اونجایی....من نسترنم تو این دنیای رنگی که بی گناه و با گناه............آخه تو چی می دونی از درررد....چی می دونی از زخم...چی می دونی از مبهوووت بودن...از چـــــــــــــــــرا...از چی شد...
از اینکه مگه همیشه حرف از غیرت نبود....تاریک بود...سرد بووود...من.....
خب نمی تونم حرف بزنم لامروت...
برو بچه من 4 سال تمام دست اندازهای این دنیای مجازی رو بالا پایین کردم...نمک رو زخم من پاشیدن هنر نیست...
برو......
:" مادر " مرا ببخش درد بدنم بهانه بود !
کسی رهایم کرده بود...
که صدای بلند گریه ام؛
اشک هایت را در آور
به نام خدای سبزم
نستــــــــــــــــــــرن 11 سال به خودت بدهکاری...
تو پیچ و خم های چالوس می گفتــــــــــا. جلوی اون همه درخت بی برگ. جلوی اون کوهای به برف نشسته.خجالت کشیدم.11 ســــــــــــــــــــــــال به خودت بدهکــــــــــــار باشی ؟ کم نیست. حواسم هست به جاده. به اینکه از شدت خجالت پام رو زیادی رو پدال فشار ندم. کسی در من لگد نمی زنه. کسی بهش بر نمی خوره. کسی اخماش در من بهم گره نمی خوره. کسی خودش رو به قفسه ی سینه ام نمی کوبه. هـــــــــــــیما که مرد دیگه کسی نبوود که یـــــک دنیا غیرت و تعصب داشته باشه . که با کوچکترین حرفی خودش رو نشووون بده که آی دوسته مامانم من هستمــــــــــــــــا.
هــــــــــــیما که مرد نسترن خوابید. دنیا نذاشت برای همیشه بخوابه. به خاطره همینه که از اون روز تا الان ورد زبونش دنیای لامــــــــــروته
هیما که مـــــــرد. نسترن که بیدار شد . یعنی بیدارش کردن آسمون براش غریبه شده بود. دیگه هیییچ صدای خنده ای اون رو یاده بارووون ننداخت. اشتیاقش برای دیدن نگاه رنگین کمون مرده بود. اصلا خودش هم مرد
مــــــــــــــرده ای که حرف میزد. راه می رفت. نگاه می کرد...نگاه...خـــــــــــــــیلی نگاه میکرد. گاهی یه نقطه و کلی سکووت .
روزی که هیما رو ا ز وجودش کشیدن بیروون .با بی رحمی... روزی که هیما رو با درد از من جدا کردن هیما 1 چیزی نمی دونم چی اما می دونم 1 چیزی از خودش در من جا گذاشت و قصه ی 11 ساله در من بودن رو برای همیشه بست. یعنی بستن
حوصلـــــــــه ی قضاوت های نا به جا رو ندارم.اگه می بینی ذهن و قلبت داره راه اشتباه قضاوت رو تخته گاز میره اون بالا 1 ضربدر قرمز خوشگل هست....
می گفتم!! از اون نیمه ی باقی مونده هیما می گفتم. نمی دونم چیه. یه چیزی هست که بدجوری در من سنگینی می کنه. نه اشتیاق نه بغض..نه اشتیاق دیدن خند های مث باروون و نگاه های عمیق و پر آرامش حسی درش به وجود میاره نه بغضی رو با ندیدنش در من شکل میده.
مدت هاست....
گاهی میگم شاید ریشه های هیمای 11 ساله ست که نتونستن کاملا از من جدا کنن. دلتنگ میشم برای تمام دلشوره ها و سر موقع رسیدن ها برای زندگــــــــــــی کردن واقعی آن هم 1 ساعت و چند دقیقه
دلتنگم برای تمام خورد شدن ها و بند زدن ها و دوباره بلند شدن ها....
دلتنگم برای تمام خواب های پورنگـــــــــــــــــــــــــی
دلتنگ......دلتنگ....
برای هیما ....برای هیمای کوچکم که هررر وقت او خواست من بچگی کردم. او می خواست از پفک خوردن در خیابان ابایی نبوود...اون می خواست از پریدن در یک جا که باران جمع شدن و گند زدن به لباس های ابایی نبود. از شکستن غـــــــــرور. از شنیدن حرف از آدم هایی که شاید اگر الان می دیدمشان اصلا نمی دیدمشان
از شکستن ها و دوباره بلند شدن ها. از مردن ها و دوباره جان گرفتن ها. از عیب ندارد ها . از خدایم بزرگ هست ها . از قلبم صبور باش ها. از........
برایتان بگویم جنــــــــــــــــــــــاب یک مثنوی 70 من است.
راستی ســـــــرو طلایی مبارکتان باشد جناب!!! هررر چقدرررر مرده باشم هنووز انقدررر جان دارم که برای سر فراز بودنتان خوشحال باشم و کف بزنم و بگویم 11 سال در من ...با من....بود ...عمویم!!!!!
مجالم نمی دهد این هق هق لاکردار.....
برای دوستانم:
این وبلاگ همچنان سر پاست و نخواهد مرد. به یاده تک تک تان هستم حتی در سکوت....!

امام بی نهــــــــــــــــــــایت مهربوونم ســــــــــــــــلام
آقا از حال و احوال دلت بپرسم؟ میگی غربت که پرسیدن نداره؟ امام مهربووون امشب برات حرررف دارم...
دل به کووه واژه های پررر دردم میدی؟ آقا ببین دورمـــــــــــــــــا! خیلی دووووور اما حواستون به کبوترای اطراف حرمتون باشه . دله که پررر می زنه.
گووش بدین به کبوترای نامه رسونتون. درده که زیره گوشتون زمزمه می کنن خسته میشی؟حتما میگی درده غربت خودم کمه اینا هم.........
امام مهربووون به خدا ماهم غربیم...تو این همهمه ی بی آدم می خوای غریب نباشیم.می دونم کریمی پس 1 امشب دل به دل واژه هام بده. من که خیلی وقته خاموشم . همه ی دل خوشیم اینه زنــــــــــــگ بزنم به حرمت و با ناله پر خجالت برات بگم خسته ام از ایییییین همه غربت آقا
فکر کردید فقط خودتون غریبی آقـــــــــــــــا؟ دنیاااا تو 4 حرف خلاصه شده ...غربــــــــــــــــــــت...غریــــــــــــبه
حالا شما بگو آقا.. شما که بزرگی.. شما که بی نهایتی... بگوو تو این غربت که راه نفسمون رو بسته چه جوری ادامه بدیم؟
راه میری با آسفالت خیابوون غریبه ای...دلت میگیره میگی آسمونو نگاه کنم توقع داریث آبی باشه وقتی میبینی خاکستریه باهاش غریبه ای... غریبه ای با آدم هایی که میرن و میرن و میرن و معلوووم نیست با این سرعت سر سام آور به کجا می خوان برسن. آخــــــــــــــــــــــــــــــــه چقدرررر غربت مهربووون
دلت به شب خوش و آسمون پر ستاره اما وقتی می بینی ستاره ها هم خاموشن با آسمووون شب هم غریبگی می کنی.می بینی بزگوار زندگی کردن تو این زمان و زمین چقدرررررررررر سنگییینه...چقدرررر بغض غربتش سنگینه؟
بغــــــــــــــــــــض دارم...دلم پنجره فولادت و می خواد و هق هق و هق هق .
می دونی باوفــــــــــــا سرم درد می کنه... تیــــــــــــر می کشه ...چشمام درد می کنه ..سوووی چشمام داره کمکم میره درده غریبگی همینه که میگـــــــــــــن..
آقای باوفام!! ساده بگم؟ دلم می خواد بغلم کنی!! محــــــــــــــــــــــکم....سفت...بگی درست میشه
بگــــــــــــــی دوباره پیــــــــــــــــدا میشی. بگــــــــــــــــی نسترن و برات پیدا می کنم... بگی نمیذارم اینهمه غریب بمونی. هق هق امونم نمیده برات بگم چقـــــــدرررر دلگییرم از خودم...از این نسترررن..از این نسترنیی که تا جااا داره از خودش فرار می کنه.انقدرررر وحشتناک شده....آخه چی بگم آقا...دلم ......آقااا یه عمررر گفتم دلم...رفتم حرم پدرت امام حسین و با وفا ابوالفضل گفتم آقا دلم....
حالا چـــــــــــــــــی شده که من از دلم فرار می کنـــــــــــــــــم؟

آقا حواست به چشمای کم سوی هیمـــــــــــــــــــا هست؟ آقا دیدی دست بچه م دیگه تپلی نیست...؟ دیدی چقدرررر زیره چشماش کبوووده..؟ من گم شده ام ؟ یا هیما منو و گذاشت و رفت؟
آقا هیمـــــــــا رفت و فکر منه مادر و نکـــــــــــــرد. شدم 1 21 ساله ی سر سخت سنگ. نمی دونم این قلب تو سینه ام میزنه یا 1 صخره ست که از داغی طپش گرفته؟
هــیمااا نباشه من واژه ندارم...هیمـــــــا نباشه قلمم جوهر نداره....هیمـــــــــــــــا نباشه ...آخ ..آخ
وااااااییی بر این دل.....
آقا راستی خبـــــــــــــــــــــــــــر دارم تو قطب شمال با همه ی یخ بندونش 1 قلب پر آتیش پرررر میزنه برای حرمت....آقا هواش و که داری......می دونم که حواست به همه ی ل های سوخته هست
امشب شب شهادته بزرگوااار...
بچه های مشهدی یادتوووون نره دستای لرزووونی که به ضریحش نمی رسه...........
: شهـــــــــــادت امام مهربون درو تسلیت میگم
:چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه میگیرد
از این بیآبرویی نام ما آوازه میگیرد
من از خوش باوری در پیلهی خود فکر میکردم
خدا دارد فقط صبر مرا اندازه میگیرد
به روی ما به شرط بندگی در میگشاید عشق
عجب داروغهای! باج سر دروازه میگیرد
چرا ای مرگ میخندی؟ نه میخوانی، نه میبندی!
کتابی را که از خون جگر شیرازه میگیرد..
به نام خدای سبزم...

شما نمی دانید چه ام شده است
از کوچه پس کوچه های پشت پنجره تان می گذرم و
دلم به اندازه ی تمام ظرف های آشپز خانه مان شکسته است و
شما نمی دانید چه ام شده است
دلم به اندازه ی نبض تن تمام گنجشک های حوالی شما تند می تپد
دلم به اندازه ی همه ی کسانی که برای رسیدن به جایی دیرشان شده شور می زند
دلم قدر همه ی تا به حال خواستنم دیگر تو را نمی خواهد و
قرار هم نیست شما بفهمید چه ام شده است !
پ.ن : برایتان گفته ام یا نه؟ نه؟ امشب بعـــــــــــــــــــــد از مدت ها شما حرف زدید و من باریدم. دست هایتان بوی باران نگرفت؟ نه اینکه حرف نداشته باشم. انگار واژ هایم در حادثه گم شده باشد. شما واژه های مرا ندیده اید؟ می شود جیب های تان را بگردید؟
میشود؟

دلم
گلم
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
حکایت کسی که جادوی کتاب
مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
و می رفتم
و می رفتم
و می رفتم
از صفحه ای به صفحه ای از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم میکردند!
سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن
حرمت چشمان تو بود
نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
که آویشن را می سرود
حرمت نگه دار دلم
گلم
نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
دلم
گلم
حرمت نگه دار
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟
و تا کِی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و
عطر آویشن
بــــــــــــــــــــــــــــــــــیدار بشوید !! خواهــــــــــــــــــــــــش می کنم بیــــــــــــــــــدار شوید
به نام خدای سبزم

گاهی دلت یـــــــــک پرچین می خواهد. یــــــــــــــــک درخت. یـــــــــــــــک دیــــــــــــوار
که قایم شوی. نه برای قایم باشک بازی نه دوست دیرینه ی من . بحث بی اعتمادی از یــــــــــک دنیای رنگی رنگی که می شود را چه به بازی های جینگیل مستون. نه قایم باشک نه. فقط از قایم باشک قایمش را می خواهد گاهیی و و السلام!
می میرند دل و دل ها وقتی حرف از بی اعتمادی از یک نا رفیق می شود. کسی که خنجر می زند همان نارفیق بهتر به اسمش می آید
اما امان. امان از وقتی که دلت را نه به آدم ها خوش کردی نه به دوستی های زردشان
دلت به دنیایی خوش است. آن وقت است که دلی می پوسد از این بی اعتمادی...از این رهایی....
وقتی می گویم رهایی باید رها شده باشی. باید حس بچه یتیمی را داشته باشی. باید طرد شدن را بفهمی. بفهــــــــــــــــــــــمی. تا بفهمی رها شدن یعنی چه
آن وقت دلت قایم باشکی می خوهد شاید که تا آخره دنیا سکی سکی نداشته باشد و فقط پنهان شدن و رفتن و رفتن داشته باشد. آب و غذا هم نمی خواهیم. کمی نان خشک در خون دل می زنیم و این برایم بس.
بی اعتمادی زخم است.زهر است.پادر زهرش نمک است. هررر چه بیشتر می آیند درست کنند کمتر خووب می شود. هر چه کمتر می خواهند این پیچ خوردن ها و تاب خوردن ها را کمتر کنند ناشی از درد این زخم.فریااااد آخ دلم رســـــــــــا تر می شود.
اما
اما
اما امان از بی اعتمادی به دنیــــــــــــــــــــایی. من هنوز هم ایمان دارم آدم ها هر کدام دنیایی هستند اما ایمان ندارم که همه ی این دنیای ها آسمانش سبز و زمین سبز است. ایمان ندارم که این دنیا می تواند چند ها دنیارا در خود جای دهد . نه من ایمان ندارم به این دنیا ها.
من از دنیای بزرگ می گویم . از آدم های بزرگ...از آدم بــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ....از دنیا...دنیایش ..دنیایی که..........
بگذریم....
رهایی
زخم...
تنهایی...
اشک....
ناله....
پیچ و تاب خوردن...
ناشی از یک دنیای رنگــــــــــــــــــی زجر آورتر است....
: دنیاییی ست برای خودش پاییز. آذر دارد تمام می شود حواستان هست عاشقان پاییز؟
گاهی اشک های دلم که بند نمی آید. تمام شد. چشمانم را باز کردم و یــــــــــــک هــــــــــو انگار که گوله برفی به صورتم زده باشند زمستان دارد برایم سلام می فرستد و آمدنش را نوید می دهد.حیف شد.پاییز 91 برو و دیگر پشت سرت هم نگاهم نمی کنی می دانم.گاهی رفتن و رفتن و رفتن بهترین راه است و نگاه نکردن به راهی که مدتی در آن قدم زدیم.منو و پاییز 91 با هم.بگذار راحت تر بگویم من و هیما و پاییز سه تایی دست در دست هم گاهیی قدم زدیم در کوچه پس کوچه های پاییزسه تایی دست هایمان را در هم قفل کردیم و راه رفتیم و دستهایمان را تکان تکان دادیم و خندیدیم. منو و هیما در ساعت 11 شب در پاییز بستنی خوردیم و لرزیدیم و خندیدیم.پاییز 91 برو که برایم یک یادت به خیر گذاشتی و یادت..
پاییز 91 جز 1 روز در آبان که در یخچال یخ زدم به من خیییلی خوش گذشت...
:
:
:
می دانید جناب عمو فرضیایی برایتان یک نامه ی بلند بالا دارم. از آن ها که
نباید تایید نمی شد و خیییلی وقت ها تایید می شد . آن زمان هایی که من از
شدت قهقهه های خییییس دل درد می گرفتم.
حالا شما رئیس...شما مدیر...شما مدبر...من با این نامه ی بلند بالا چه کنم.
.
.
.
.
.
.
ممنون از جوابتان و سکوتتان با تشکر نسترن
دل نوشت: برای مدتی همگی را به خداوند بزرگ می سپارم...مراقب خودتون باشید
:باید پیش از بند آمدن باران بمیرم. باید قبل از گرفتن باران بر روی گر گرفتگی هایم تمام شوم.
صندلیش را نزدیک و نزدیک تر می آورد و صدای کشیده شدن صندلی همان قدر چندش آورد است که کشیده شدن ناخن های قرمز و لاک زده و مانیکور شده را به تخته سیاه .
چندش آورتر وقتی است که نام کوچکم را اول هر جمله اش مدام تکرار می کند و من از تکرر نامم حالت استفراغ می گیرم. دلم هوای تازه می خواد که به صورتم بخورد نه بوی گند نفس هایی که تند و تند مرا احاطه کرده در خودش .ببین نسترن..............
نسترن ...نسترن...نسترن....لعنت به این نام
می گوید نسترن باید سر بکشی این شرنگ لامصب را . پنجره....دلم در این سوز ساعت 8:30 شب پنجره ی باز می خواهد. دلش می خواهد خم کند دلم را . دلش دو دست بالا به نشانه ی تسلیم را می خواهد. دلش می خواهد دهانم باز شود و واژه تــــــــــــــــــــــف کنم روی صورتش که تا به حال کسی انقدررر واقعی برایم از دلم نگفته بود. دلم یک ساکــــــــــــــت شوی محکم... یــــــــــــک خفه شــــــــــو سفت می خواهد اما توانی نیست .هیما لگد می زند. باید دستم را روی قلبم بگذارم و بگویم آرام تر دخترکم.آراام جانم کمی آهسته تر.مادر با توست. آنقدر جسم استخوانی 11 ساله ات را بر دیواره های قلبم نکوب عزیزه مادر.
واقعــــــــــــــــــیت را مثل کاغذ ریز ریز شده بر سرمان آوار می کند . و انقدر سنگین ا این این ریز شده های کاغذ را بر سرم می کوبد که پیشانی دلم باد می کند
کیفم کجاست...؟ کیف سبزم را بدهید الان استفراغ می کنم روی مانتوی شیکت . الان واقعیت را. الان طعم بیهودگی 11سال را که تو برایم نقش و نگار ه دیدنی سیاه زدی بالا می آورم.
هیما لگد می زند.
: رو به روی 1 ساختمان شیک ترمز می کند. انگار همان جایی است که قرار است من 1 روز در آن خانه مادر شوم. به دنبال آن پنجره ای می گردم که تخت کودکی است که قرار است امروز من کنار آن پنجره برایش مادری کنم.فقط 1 روز
آروشای کوچک در تخت سفید پر جیغ دست و پا می زند وقتی مادر را می بیند و مادری که جگر گوشه اش را عاشقانه در آغوش می کشدو می گوید آروشای مثل گلم پاشووو خاله نسترن اومده
و من اشک در گوشه دلم جمع می شود. که مگر قرار نیست امشب تا 9 من مادری کنم برای آروشا.
با اخم همیشگی می گویم خانم عزیز من امروز مامانشم نه خاله...خاله خودتی امروز اصن
می خندد...و نمیشود از عمق چال گونه اش کاست وقتی اینچنین قهقهه می زند.تنهایمان می گذارد و مدام جمله ی لعنتی شرمندتم نسی را به زبان می آورد و می رود.
و من می مانم و آروشای 5 ماهه ی خندان که از دیدن خاله نه مامان جدید کم ذوق زده نمی شود انقدرر که رفتن مادر قدیم را متوجه نمی شود. حالا باید از کجا شروع کنم این مادری یک روزه را. آهـــــــا اووول اووول لباس زرررد جییییغ که صورت ماهش را زشت کرده باید از تنش در بیاورم؟ راستی شیر خورد؟ نگاهم به پوشک ها و لوسیون هایش می افتد و خنده ام می گیرد. آروشا همچنان می خندد و آقوو آقوو ب ب ب کردنش اتاق را زینت می بخشد. قرار است مادر شوم اما نمی دانم از کجا شروع کنم این مادری یک روزه را. آهــــــــا !!! به سوی تلفن می دوم و شماره ی مادر قدیم را می گیرم. آرام آرام آروشا رو چه جوری حمام کنممم؟؟؟
می خندد بلند. یادم می دهد.یاد می گیرم. ماهی کوچک و قرمز و تپل را چه جوری حمام کنم .اوول لباس. انتخابش سخت است در آن بازار شام. 1 سرهمی سبز . 1 بادی سبز . شومینه را زیاد می کنم. کلاه حمام یادم نمی رود و ابر.آروشا به بغل . حمام پر بخار آروشای خندان. عجب حس نابی است این حس مادری.
هـــــــــــــــــــــیما لگد می زند انگار حسودی می کند
1 ماساژ و لوسیون می چسبد برای کودک همیشه خندان . لباس سبز چقدرررر به چهره ی معصوومش می آید
خنده دار وقتی است که پوشکش می کنم و خنده ام می گیرد که یه دختر در شرف لیسانسیه شدن حقوق چه کارها که نباید بکند:دیی
شیر.!! شیر خشک درست کردن ساده ترین بخش ماجرا است اما زمانی است که آروشای ما خوابش گرفته و کم نق نمی زند و من با کلمات جانم عشق کوچکم. عزیزه قلبم..صبر کن الان برات شیر خوشمزه میارم
سعی در آرام کردنش دارم. می خندد. دختر بد قلقی نیست آروشای نازم.خواباندش در آن گهواره ی سفید قشنگ است اما من دلم می خواد برایش لالایی بخوانم و روی پاهایم بخوابانمش. دلم می خواهد 1 دقیقه از آغوشم بیرون نباشد. برایش می خوانم... لالا لالا گل لاله...پلنگ در کوووه چه می ناله
استعداد خواندن ندارم. این را آروشای 5 ماهه با گریه های بلند که شبیه جییییغ بود به من فهماند. من سکوت می کنم و آروشا سنگین نفس می کشد این یعنی فرشته ها به دیدار آروشا آمده اند برای سر سره بازی رنگین کمانی.
بیدار می شود.می خندد. باا هم کناره پنجره می رویم و به صدای باران گوش می دهیم. یانی گوش می دهیم. آرام می شود .آرام می شود ....آرام ی می آید..مادریم تمام شد ...
من 1 رووز مادر بودم....

:آخ
که چقدر دلم از این گروه های موسیقی ِ شادِ کنار ِ خیابونی می خواد!! دلم
از این شهر دل مرده که تنها تفریح مردمش پیتزا خوردنه متنفره!

به نام خدای ســـــــــــــــــــبزم....

عمو نوشت: سلام عموی عالـــــــــــــیم!!![]()
عمو می دونید چقــــــــــــــــــــــدر سخته؟
واقعا نمی دونید؟ عمویی یعنــــــــــــی واقعا شما نمی دونید؟
واااااااااا خب همین بازی دیگــــــــــــــــــــه .
اینکه چی منو یاده عموم می اندازه . 1 یــــک جواب داشت می گفتم تمام زیبایی های عالم منو یاده عموم می اندازه
. هر چی خوشگــــــــــــــــله( چقدرررر خوشگــــــلــی شما
) ببخشید 1 نفرید نمیشه.هه!![]()
![]()
عموی بی نظیرم خب چه می کنید با این هوای بی نظیر. با این هوای نــــــــــــــــــــــــاب. فقط نفس بکشید وقتی باروون میاد. تند و عمــــــــــــــــــیق. بذارید ریه های تون پر بشه از این هوای عالی
خب نازنین عمو چه می کنید با دلتون؟
تک تک ذرات و زیبایی هاش الهی که بشینه رو دل نازنینتون و حسابــــــــــــی حالتون و جا بیاره
.
هوا هم حسابی سرده. به نظره من که قشنگه آدما تو پاییز و زمستون خوش پوش تر و زیباتر میشن
.عمو تا حالا فکر کردید همین آدم هایی که ازشون فاصله می گیریم چقدر گاهیی برامون دوست داشتنی میشن؟ مثلا وقتی تو این سرما نوک دماغشون قرمز میشه من انقدررر خنده م می گیره ...![]()
مخصوصا نی نی هــــــــــــــــــــــــا
. اصلا پاییز و زمستون فصل جالبیه. زیباست و زیباست و زیبا![]()
عمو از دلتون که مث اون وقتا برامون نمی گید اما مراقب دلتون باشید .
هوا سرده مراقب خودتون باشید خوب لباس بپوشید نوک بینی تون قرمز نشه![]()
![]()

و اما هــــــــستی عزیزم من رو به بازی دعوت کرد![]()
: آهنگ: پــــــــــر پرواز شادمهر. لیلی شهرام شکوهی. تمام آهنگ های فریدون فروغی. پاییز چاووشی. 1 آهنگ از حامی هم هست اسمش رو نمی دونم اما قسمتیش رو براتون به طور مجازی اجرا می کنم : وقتی نوشتم عاشقترینم گفتی نمی خوام تو رو ببینم برات نوشتم 1 بیقــــــــــــــــــرارم با خنده گفتی دوستت ندارم . کو آشنای شب های من کو دیروز من کو ؟ فردای من کو ... مست چشمات از ابی دیوانه وارر اشکمو در میاره . شیرین و فرهاد شادمهر به هق هق می اندازه منو و .............
شخصیت: عـــــــــــــــــمو 1 دونســــــــــــت. کسی رو مثل ایشون ندیدم![]()
کتاب: بابا لنگ دراز- خیلی از شعرهای فروغ و مصدق منو یاده عمو می اندازه- یک کتابی هم از سپیده شاملو خوندم که پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش انگار گفته بودی لـــــــــــــــــــیلی
معلم: استاد پورنگ مکاوندی یه خاطر نام خانوادگیشون خیلی منو یاده عمو می انداختن
قسمت شهر: اووول یخچال زیاد اونجا یخ زدم پیشنهاد می کنم تابستونم با پالتو برید هههههههه. !!!!![]()
![]()
![]()
![]()
مصلی. نمایشگاه مبل در یافت آباد. خ حجاب. بوستان گفت گو.
: ذرت مکزیکـــــــــی- پیتزای قـــــــــــــــارچ- سیب زمینی سرخ کرده - فسنجون-
و من سانازه خوبم رو به این بازی دعوت می کنم .

نامه ات به دستم رسید! من خواب بودم .نامه ات بیدارم کرد. نامه ات ستاره ای بود که نیمه شب در خوابم چکیید و ناگهان دیدم بالشم خیس هزار قطره نور است! داستم که تو اینجا بوده ای و نامه را خودت آوردی
رد پای تو روشن است!
هر جا که نور هست تو هم هستی . خودت گفتی که نامت نور است.نامه ات پر از نام بود. پر از نشان و نشانی. نامه ات رزاق بود و نشانت روزی و روز
گفتی که هنوز مهمانی است و گفتی که هنوز ه کس دلی در سینه دارد دعوت است.گفتی که سفری آسمان پهن است و منتظری تا کسی بیاید و از ظرف داغ خورشید لقمه ای بر گیرد.و گفتی هر کس بیاید و جرعه ای نور بنوشد عاشـــــــــــــــــــــــق می شود
و گفتی از دل کوچک من تا آخرین کوچه ی کهکشان راهی نیست. اما دم هم غنیمت است و فرصت کوتاه و گفتی اگر در برسیم شاید سفره ات را بر چیده باشی.
آی فرشــــــــــــــته. آی فرشــــــــــــته که روزی دوستم بودی. بلند شو دستم بگیر و راه را نشانم بده که سفره پهن است و مهمانی است. مبادا که دیر شود
بــــــــــــــــــــــیا بــــــــــــــــــــــــــــــرویم. من تشــــــــــــــــــــنه ام. خورشـــــــــــــــید می خواهـــــــم


: به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم تنـــــــــــــگ است
شبم را روز کن در زیره سر پوش سیاهی ها بیا ای روشن از روشن تر از لبخند
دلــــــــــــــــــم تنگ اســـــــــــــــــــت
: مراقب خودتون باشیـــــــــــــــــــــــــــــــــد. خواهش می کنم!
به نام خدای سبزم...

شلوغـــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
این ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها که دارن میرن و می گذرن و کلی خط و خاطره رو پیشونی دلم می اندازن شلوغه!
نمی دونم من دونده ی خوبی هستم یا زمان! اصلا نکته ی قشنگش این که نمی دونم من دنبال زمان میدوم یا زمان دنبال من؟ اگه زمان عزیز دنبال من می کنه من از همین تریبون اعلام می کنم حاضرم کمی آهسته تر قدم بر دارم تا زمان عزیز به من برسه تا با هم یقه به یقه بشیم ببینم این از جوووووون من چی میـــــــــــــــــخواد آیا؟
یا شایدم بر عکس زمان داره با دنده هوایی تخته گاز میره و حواسشم به من با پای پیاده نیست. حواسش به نفس نفس زدن هام نیست که وایسا بهت نمیرسم لعنتی!
خلاصه این دوئل بین منو و زمان همچنان ادامه داره و هنوزم معلوم نیست پشت کی به خاک برسه!!!!!گاهی فکر می کنم اصلا لازم نیست کلـــــــــــــــــــــی برگه دستت بگیری و بری دفتره رئیس و مـــــــــــــدام با هم حساب ها رو چک کنی. شونه هات رو بالا بنداز و بگو بی من چه اصن!
اصلا کی گفته با استاد جبلی مدام در حال بحث باشید برای چاپ مقاله ت که قلمت سرخه و سر سبز می دهد بر باد.بــــــــــــــــــــــــــی خــــــــــــــیال
کـــــــــــی گفته دکــــــــــتر باید برای من تعیین تکلــــــــــــیف کنه که سیب زمینی سرخ کرده...ذرت مکزیکی...پوپ..شیرکاکائوووووووووووووو. نخورم هوم؟
حالا از سیب زمینی بگذرم...باشه جهندم و ضرر از ذرت و پوپم گذشتییم شیرکاکائووووووووووو رو چیکار کنممممم آخههه...
اینا چند تا از اونایی بود که دلم می خواد شونه هام رو بالا بندازم و بگم به من چه اصن.فـــــــــــــــــــقط چند تا...
شلوغم انقدرر وقتی سرم تو کلی برگه است و دارم از پله برقی مترو پایین میام به جای مستقیم رفتن میری پله برقی بغلی که میره بالا و چند مین بعد دیدنیه فضای رو به رو که آیا من چند مین پیش اینجا نبودم؟
اینا رو گفتم که بگم امروز که وقتی به دقایق آخره برنامتون رسیدم و شنیدم گفتید خداحافظ کمی جا خوردم .
جای بدش هم اونجایی که ضبظ شده های برنامه ی قبل و ندارم که ببینم چیزی از رفتن گفتید یا نه! به خاطره همینه که خیلی خیلی بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــت زده شدم اما در عین بهت زدگی 1 ذوق شیرینی توام با دلتنگی سراغ دلم اومد. می دونید عموی عزیزم؟ بیشتر یاده صداقت افتادم . یاده اینکه خییلی صادقانه اومدید در صورتی که داشتید دکور رنگ می کردید.
خوشحالم که از این به بعد بیشتر در معیت مادر بزرگوارتون هستید . خوشحالم از اینکه آرامش و بی دغدغه بودن که شاهکاره نعمت هاست سراغتون میاد عمو داریوش من خوشحالم از این راحتی فکر .
برای ما هم دعا کنید اول راه هستیم و کلی کاره کرده و نکرده روی دوشمون هست. کلی پله های موفیقت هست که باید طی کشیده بشه (طی بشـــــــــــــــه)
کلی راه های نرفته هست عمو دعا کنید نترسیم از سکوت و ناشناخته بودن خیلی از این راه ها .
عمو دعا کنید اگه تو سرازیری زندگی افتادیم بتونیم سرعت و میزووون کنیم که با مغزز نیایم زمین
عموی عزیزم دعا کنید ااگه سر بالایی های دنیا افتاد تو راهمون نفس کم نیاریم و بریم و بریم و بریم تا برسیم.
عموبرای جوجه ققنوس هاتون دعا کنید.
دلگیرم درست اما تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خوده خدا که شما هم نمیدونی چقدره دوستون دارم
![]()
: به تمام دست اندر کاران 1006016 خسته نباشید میگم و از خدا برای همگــــــــی موفقیت می خوام و آرامــــــــــــش. خــــــــــــــــــدا قوت
: دوستان واقعی و خوبم ! من حالم خوبــــــم! این چند وقت انقدرر مسیج و کامنت های خصوصی و غیر خصوصی بهم رسید که واقعا شرمنده ی مخاطبان خوب وبلاگم شده ام
شاعـــــــــر خوووب گفته ن که : دوستی ما مث 1 قصه خوبه!! می دونید قشنگه که وقتی دلت لبریزه حرف ونمیتونی جایی عنوانش کنی هستن کسایی که بگو ما می شنویم و این به نظرم شاهکاره این دنیای مجازی هست که انقدررر خوب ما رو در کناره هم قرارداده.
جالبه کامنت هایی دریافت کردم از آدم هایی که اصلا نمی شناختمشون و جزء خوانندگان خاموش محسوب می شدند. همه و همه برای من دلگرمی بود و من دست دوستان واقعیم رو می بوسم
ققنوس وااار بودن زیباست. من همیشه میگم زیباست .منتها پر زخمه.باید رسیـــــــــــــــــــــد!
!
به نام خدای سبزم...

دخترم ! هیما جان سلام!
اگر بپرسم حال دلت؟ برمن اخم می کنی و بغض؟ اگر بگویم خب دختره چشم یشمی من حال واحوال قلبت ؟ لب ور می چینی و چشم های بی نظیرت دریا می شود؟
باشد جان مادر. باشد همه ی قلبم نمی پرسم!می دانم حالت دیدنیست و منه مادر را طاقتی نیست برای دیدن این محشره رنگارنگه بغض !
عزیزه مادر قصه ی امشب من برای تو قصه ی ققنوس است.امشب دخترم ! با افسانه ی ققنوس به خواب میروی و مطمئنم برتمام مهر مادریم شک می کنی که با لالایی امشب تو را... دلت ر..ا به آتش می کشم و تو در شراره های آتش دل به خواب میروی اما گوشت را بیاور عزیزه قلبم! همین شراره های آتش کم کمک تو را تا رنگین کمان بالا می برد و تو تا صبح می توانی رنگین کمان بازی کنی هر چند گر گرفته ای!
نبینم شرم کنی در میان ستاره ها از صورت قرمزت و قلب تاول زده ات و دست های سوخته ات.نبینم در هیاهوی طنازی و به رخ کشیدن های هر رنگ رنگ کمان صورتت و قلب تاول زده ات را بپوشانی که این سوختن ققنوس وارت جز افـــــــــــــــــــــــتخار برایت پیامده دیگری ندارد
خب جان مادر شروع کنیم !
قصه ی پر غصه ی امشب تراژدی یک عمر زندگی آدمی است.انگار در دست هر انسانی فیلنامه ای باشد . که باید نقش اول را بازی کند و نقش مقابلش او را به بازی دهد . نا ز کند و تو نیاز کنی. می شود مجنون بود و در فراق رخ لیلی جان ها کند و می شود فرهاد بود و کوه ها کند اصلا می شود رکسانای شاملو بود. هلیای ابراهیمی و می شود رمئو بود ...می شود آن فروغ عاشق بود. می شود........
هیما جان! این می شود ها زیاد است و هر کس را روزگار نقشی می زند و خطی و خاطره ای بر دفتره زندگانی. اما نکته ی مشترک این بین ققنوس وار زندگی کردن همه ای عروسک هاست.
می گویم عروسک چون روزگار به بازیشان می گیرو و می رقصاند و می سوزاند
ققنوس را که می شناسی. من می گویم مادر عشق. می سوزد و می سوزد تا نوزادی از عشق پاک به دنیا بیاید و این چرخه انقدرررر ادامه دارد تا دنیای پر از رمزو راز به پایان برسد
اما اصل مطلب من با تو این است دختر من! برای هر پرت که می سوزد و می سوزاند دلیل قاطع داشته باش. هر سوزش کوچکی را سوختن ندان و دانه دانه پرت را وقتی بسوزان که بدانی این سوختن تو را به ثمره ی عشقت نزدیک می کند.
هیمای من ! مادر به فدای همه ی دل سوخته ات! از غرور و سبکسری های آدمی نسوز. نخند جان مادر !
اگر بخواهم همه ی نسوختن ها ی دنیا که ارزش سوختن ندارد را برایت بگویم حتما پوزخندی به من می زنی که مادر جان ! پس چه چیزی سوختنی است
بگذر براین بگویم قبل ازاینکه قهقهه هایت دل خدا رو را قلقلک دهد. در یا؟ نگاه دریاییش سوختن دارد مادر.شنیدن خنده هایش دل خدا را نوازش می کند و دل تو را به آتش می کشد. می توانی با هر چشمکش هزاااار باره گر بگیری و دوباره خاموش شوی.
اگر عاشقی برای خودت باش. برای دلت باش.
مبادا نگاه یخ و بی هوا بودن آدم ها تو را یخ بزند انگار که ماه ها در یخچــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال بوده ای.نکند جایی که انتظار صداقت داری. انتظار حرف بی اساس نداری. انتظار غرور های کاذب نداری . هوای پرهایت را نداشته باشی .
مادر اگر قرار است تو هم مادر عشق باشی بگذار خاکسترت قیمت داشته باشد جان من!
مادرانه ها دارم برایت و حرف ها و حرف ها. برای امشب بس است
مادرت نسترن
![]()
:
این شکستگی ها که شکستگی نیست
شکستگی یعنی
دلت
جیرینگ
جیرینگ
پایین بریزد
با هر قدمی که برمی داری
شکستگی یعنی
بس که بیخود شود همه چیز
صبح بیدار شوی
ببینی شب است
نه دهانت باز بماند
نه بترسی
نه هیچ
لبخند بزن هنوز
این شکستگی ها
شکستگی نیست!
: ســــــــــــــــــــــــــــــــبز که می شوی ناخودآگاه پرهایم برای پریدن بیشتر و بیشتر میشود.آن موقع ها دلم پریدن تا آسمان هفتم را می خواهد.خرده نگیر. دست دلم نیست. تو (شما) سبزی. دست دلم نیست اگر اینهنمه سبز بودن می خواهد دلم!
: این شکستنی ها که شکستنـــــــــــــــــــی نیست
به نام خدای سبزم...
گاهی وقتا جز سکوت کلی آه کشیده و نکشیده برای یه دل سوخته
چاره ساز نیست! امروز اومدم بعد از کلی هماهنگی و این حرفا بعد از ۵ ماه و ۱۱ روز
دیدمتون و دستتون درد نکنه بابت توجهتون عموی خیلی خیلی خوبم
...................................................................
دوستان عکسم نداریم چون ۱ دخترک بعده برنامه هی سیما فیلم و رفت بالا و هی اومد پایین و
هی سگ لرزه زد که چند تا عکس بعده برنامه بندازه برای وبلاگش
خانواده ها تونستن برن و من نه ! چون من قبلا ۱ عکس انداخته بودم (که به درده وبلاگ نمی خوره)
جناب خلیفه گفتن برو و منم رفــــــــــــــــــتم
پس عکس نداریم.........
ببخشید که این دفعه دیواره سکوت شکست .........
به نام خدای سبزم...

این دخترک خیلی شبیه دخترک پاییزی منه...نمی دونم چرا وقتی دیدمش حس خوبی به این کوچک زیبا داشته ام.سکوت داشت و نگاه
اصلا شیطننت نکرد....فقط نگاه کرد و خندید...گاهی دخترک وجودم هم نگاه می کند و فقط می خندند...دخترک وجودم دلش یک همچین فضایی را می خوادتا عموی پدر نما را نقطه باران کند بی رحمانه....
شما هم بازی...اگر قرار بود در این فضای رویایی باعموصحبت کنید و دل واژه هاتون رو یکی یکی دم گوش عموییتون بگید چه می گکفتید...یکی از جمله هاتون رو اگه دوست داشتید تو کامنتها برام بنویسید.
جمله ی خودم: بــــــــــــــــــیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
اسما باژگون :همیشه در قلب منی عمو
زینب .د :نمی دونین چقد دوستون دارم... نمی دونین...
هدی: شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست...
مائده:میگفتم : سپردمتون به آغوش خدای عاشقا ... مواظب دل یه دونه عموم باشین ..
پریسا:"یه آه میکشیدم و میگفتم..عمو...کاش تو هم جای یکی از ما بودی و میدیدی دلمون رو تا کجاها که نبردی..."
باور کن .
فائزه بند انگشتی :عمو؟ خدا مواظبتونه اما شما هم مواظب ِ خودتون باشین.
دریا:عمو جونم خیِلی دوستتون دارم..همیشه دلم برای نگاه مهربونتون تنگ میشه!!
مریم صلاحی: فقط صداش میکردم و میگفتم: عموم..
ناهید:اگه یه دختر 5ساله بودم میگفتم:
من از این آدما.. از این آدمای همه رنگ می ترسم.. یخ زده م از ترس..عمو.. دستامو میگیری؟میگیریشون تا یکم گرم بشن؟!
هستی: من دلم میخواد به عمو بگم:عمـــو با اون قلب مهربونت واسه هستی دعا کن ... عمو خیلی دوستتون دارم ..تورو خدا همیشه عموییمون بمون.. تنهامون نذار..
اسما احمدی:می نوشتم:عمو...دوستت دارم یه دونه کمتر از خدا...! 
پی نوشت 1: عیده سعیده قربان رو به شما عموی نازنینم و دوستان خوبم تبریک میگم.
پی نوشت 2: امروز چشمهام رنگ سبز گرفت...چقدر نازنین هستید عموی دلپاکم
پی نوشت 3: بــــــــــــــــــــــیا تا نترســــــــــــــــــــــم
دوستون دارم تااااا خدا
به نام خدای سبزم....

باز هم عرفه از راه رسید. انگاز خدا برای هر فصل سال 1 بسته ی سلامت کنار گذاشته که دل های دود گرفته و غبار گرفته رو صیغل بده و این دل های بیمار رو شفا بده با کرمشو ن
عرفه هم از اون روزاست
دعا کنیم ..زیاااااااد دعا کنیم به حال همدیگه...به اینکه حال تک تکمون خوووووب خووب بشه
دعا کنیم برای آرامش عمومون
دعا کنیم خدا انقدر بهمون قدرت بده که فقط حرف نرنیم و بتونیم عمل کنیم...بین حرف و ..
و دعا کنیم...
به نام خدای ســــــــبزم...

عموی سبزم سلام![]()
از حال دلتون چه خبر نازنین عمـو؟
آدم که می خواد براتون بنویسه انگشتاش هول میشه. چه قرار باشه با انگشتاش سفت قلم رو در دست بگیره و با اون دل واژه بسازه روی کاغذ چه قرار باشه روی کیبورد بالا و پایین بشه!
عمو شاید خاصیت مهر و دوست داشتن همین باشه. همیشه برای گفتن تشنه ای و همیشه در تب و تاب گفتنی اما گاهی گفتنت رنگ نداره.
متوجه منظورمن میشید نازنین عمو؟
۲۰ صفحه می نویسی و می نویسی و می نویسی بعد که به برگه نگاه می کنی می بینی قده بیست صفحه سفید نوشته ای. انگار اصلا از همون اول قلم جوهری نداشته و تو انقدر غرق گفتن از دلت شدی که حواست به رنگ واژه ها نبود. انگار گفتن از بعضی حس ها و مهر های دنیا تو رنگ و واژه نمی گنجه. می پوکه کلمه.تاب نمیاره .
بگذریم!
عمو جان حدودا یک ماهی می شد که از دیدن برنامه زیباتون بی نصیب بودم. دیدن خنده های سبزآبیتون بعد از ۳۰ روز برای من تازگی زیادی داشت.
تا حالا شده ارتفاعی رو برید و بعد پرت بشید رو زمین. دیدید دلتون چه حسی داره؟ دیدن و شنیدن خنده های عزیزتون همین حس رو برام داره عموی تکم. عمو داریوشم!
می شنوی.میر ی بالا بعـــــــــــد پرررر میگیری از ذوق و اووووج بعد پرت میشی پایین چون باید حواست به ادامه ی برنامه باشه
اینجاست که ۱ جمله ی بکر از فریدون مشیری مدام تو ذهنت می گرده و می گرده: بیماره خــــــــــــــــنده های توام بیشــــــــــــــتر بخــــــــــــــــــند.![]()
![]()
عموخیلی خوشحالم که این خونه ی دخترک هست. خیلی وقتا همدمه. سنگ صبوره. قشنگه وقتی از از دنیای دودی و خاکستری آدم بزرگ ها خسته ای میای صفحه سفید رو باز می کنی و تند و تند انگشتات حرصشون رو سره کیبورد خالی می کنن و بعدکه تموم شد حواست هست که ثبت و نزنی . حواست میره به این کیبورد ضد آب
ضد خش . ضد ضربه .ضد حساسیت. ضد هر چی اصن فکر کن![]()
![]()
از یـــــک مورده دیگه هم بی نهایت خوشحالم عموی نازنینم اینکه اجرای برنامه به سه روز آخره هفته منتقل شد و اینکه شما بهتر و بیشتر استراحت می کنید
خـــــــــــــــــــشن نشوید لطفا جان دخـــــــــترک
عموی عزیزم که اینهمه در هم صحبت می کنم. امشب تصمیم گرفتم فقط و فقط با دلم براتون بنویسم
قلم این آپ فقط دل عمو اگه واژه ها با هم نمی خونه به دل نازنینتون نگیرید![]()
آرامش قلبم ! عموی خوبم !پاییز که میشه نمی تونم ادای آدم بزرگ ها رو دربیارم و مثلا خیلی شیک ومجلسی تو خیابون راه برم و آسمون و نگاه نکنم و با برگ ها لیز لیزک بازی نکنم و از جدول نپرم پایین و دلم باد بادک بازی نخواد و از این صحبت ها! پاییز یعنی دیوونگی. یعنی حیرووون بودن هنره و عظمت خدا. یعنی انگشت به دهن اییییییییییینهمه زیبایی و بکر بودن طبیعت
نمی تونم خیییلی شبیه این آدما باشم. شما من رو درک می کنید عمو سبزم؟ راستی گفتم سبــــــــــــــز...عمـــــــــــو من انقدررر انقدررررررررر وقتی سبز می پوشید بیشتر تر تر تر ...........دوستون دارمم...خیییییییییلی به نگاهتون میاد این رنگ..
اصن نمی تونم نیشم باز نباشه وقتش عکساتون رو می دیدم مثلا جشنواره( که یک خسته نباشید به شما و همه ی عوامل برنامه تون میگم دست مریزاد) عکسهاتون روکه نگاه می کردم نمی تونستم دستم رو قلبم نذارم و نگم که به عمو م افتخار می کنم خـــــــــــدا.دستت درد نکنه
که عموی هنرمند و توانا به من دادی
تشـــــــــــــــــــــکر خدای تکم![]()
عمو جان روزهای شلوغ و پر دردسری رو گذروندم
انقدر که گاهی از خستگی دلم می خواست زمان متوقف بشه و جلو نره! گاهیی التماس میکردم وایسا دنیا مگه نمی بینی چقدر خسته ام
گاهی خستگی فکری خیلی خیلی بدتر و سنگین تر از خستگی جسمانی. اما خدا رو شکر که گذشت و برای من یــــــــــــــک دنیا تجربه و درس و خط و خاطره بر دفتره قلبم به یادگار گذاشت![]()
خب عموی نازنینم بازم به آخره نامه رسیدم و خیلی نگفته ها رو نگفته م
مراقب دلتون ...چشماتون..دست هاتونباشید عموی نازم
دعا گوی شما هستیم
دوستون دارممم تا خـــــــــــــــــدا
۲۸/ ۷/ ۹۱
نسترن
:پرسید چرا ناراحتی: گفتم از بده روزگار به پست آدم ناسپاس خوردم! گفت نگران نباش مسیر رو درست اومدی . اینجا دنیاست. مگر نشنیدی که دنیا همیشه جایی که نجیب و نا نجیب به هم می خورن...قرار به موندن نیست نه برای تو...نه برای من...غـــــــــــــــــــصه نخور!
: بی نهـــــــــــــــایت عکس بالا دلم رو شاد می کنه. بی نهایت
:عمو خــــــــیلی دلم گرمه وقتی من می نویسم و شما می خونید.نه که نگران چشما ها تون ناشی از خوندن پر حرفی های خودم نباشم ها نه! اما گاهی خودخواهی کار دست آدم میده. من دلم گرمه به نگاه زیبای و پدرانه ی شما به واژه های سرگشته و حیرونم.
: به مبــــــــــــــــــــینای عزیزم خــــــــــــــــــــــــــیلی خیلی تبریـــــــــک میگم قبولیش رو در دانشگاه.آفرین دختر...:*)
بـــــــــــــــــــــــــاران؟ مــــــــــــرا (ما را) به یــــــــــــــــاد بیاور
به نام خدای سبزم...

پی نوشت 1: گاهی می رویم تا برسیم! کجایش را نمی دانیم فقط می ریوم تا برسیم بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست!
گاهی برای رسیدن باید نرفت . باید استاد و نگریست . باید دیــــــــــــــــــــــــد!
شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند و نمی دانی! و گاهی در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای . مهم رسیدن نیست . مهم آغاز است که گاهبب هیچ وفت نمی شود و گاهی می شوئ بدون خواست تو...
نتیجه: پــــــــــــــــــــــس رفــــــــــــــــتن همــــــــــــــــــــیشه رسیدن نیست.
پی نوشت 2 : دلم 1 باروووون حسابی می خواد . از اونایی که آسمون بلند هق هق می کنه و گاهی مجبورم از ترس گوشام رو بگیرم . دلم زیره بارووون باریدن می خواد.
پی نوشت:3 از درد های کوچک است که آدم می نالد .ضربه که سهمگین باشد آدم لال می شود...
دل نوشت:
به نام خدای سبـــــزم...

در یک شب پاییزی نارنجی براتون می نویسم .
پنجره ی اتاقم مثل همیشه رو به دنیای هیچکس بازه و فریدون فروغی هم که مثل خیلی وقت ها دست از سره لحظه هام بر نمی داره!
این روزهای نارنجی که می گذره و یک برگ یک برگ از دفتر عمرم می کنه و می اندازه کنار زیاد فکـــــــــــــــــــــــــــــــر می کنم. فکــــــر می کنم و تا بتونم سکــــــوت. و هنوزهم ایمان دارم که سکوت هر انسانی سرشار از ناگفته هاست. اگه جمله هام با هم نمی خونه بر من ایراد نگیرید که تا دلتون بخواد عوارض ناشی از این فکر کردن بر جسم و ذهنم خودش رو نشون داده و خسته ام کرده.
بگذریم!
براتون گفته م؟ گفته ام از لحظه هایی که تو این سکوت و تاریکی در حال پوکیدن
بودند را با نور فانوس کمی دلداریشان می دادم تا کمی دورتر از نقطه ی در
تاریکی مردن و در انزوا تمام شدن دورشان کنم این لحظه هایی که می گذرد و می گذرد.
و برایم خط و خاطره ای بر پیشانی و افتادگی پلک به یادگار می گذارد و چند لکه ی قهو ای بر دست ها و ....صورت خسته ام را بوتاکس لازم می کند انگار؟ گفته م؟
من یــــــــــــــک عمر برایتان نگفتنی دارم؟ می دانید یــــــــــــک عمر نگفتنی چقدر است؟
با ز هم بگذریم!
این بخــــــــــــش گذشتن چقدر گاهی سخت است وقتی هنوز لبریز از واژه های دست پاچه ای که می خواهد بگوید فـــــــانوس مقدس است وهمان قدر که ساز دهنی مقدس است. هلیای نادر ابراهیمی مقدس است یا ری رای شکیبایی مقدس است یا رکسانای شاملو. فانوس هم مقدس است
آخ معـــــــــــــــــــــــــذرت. قرا ر بود بگذریم!
می گفتم! این روزها به تناقـــــــــــص و وجود اون در لحظه های انسانی و جبری که از این تناقص گریبانگیره هر انسانی است ذهنم را به خودش مشغول کرده است. این رنگ پاشیدن متضاد بر بوم سرشت که روزی بومی بی رنگ و سفید بود در بطن مادر.اینــــــکه ما انسان ها در این تناقص رشد می کنیم و بزرگ می شویم و گاهی اوج می گیرم با اینهمه تناقص
عجیب نیست؟
عجیب نیست؟ چیزی که بین گفته های آدم ها از خودشان تا بودن های واقعیشان چقدر راه هست و ما انسان ها این راه طولانی را نمی بینم و هنوز هم دوست داریم . با تناقص دوست داریم. عاشق می شویم. اعتماد می کنیم. همکار می شویم.
دلم 1 نسترن خالص می خواهد..1 نسترن 1 رنگ. به دور از تناقض.نه دلش بخواهد کسی با تناقض دوستش داشته باشد و نه کسی را با این وجود دوست داشته باشد.من دلم 1 نسترن بـــــــــــــکر می خواد...
![]()
:آدم ها رو نگاه کنیم بیبشتر از نگاه دقت کنیم...:)
:
عمو نوشت: من برای اولین بار خواب مامان فاطمه ی شما رو دیدم. دقیقا دیشب
بود و یک صبح پر نشاط برای من رقم خورد. 1 خواهش؟ میشه اگه خوندید اینجا ر
و حتما دست هاشون رو از طرف من ببوسید ؟ میشه؟
: بیمــــــــــــــــاره خنده های توام بیشــــــــــــــــــتر بخــــــــــــــند...
بـــــــــه نام خدای ســـــبزم...

عکـــــــــــس نوشت: بدون شــــــــــــــــرح
مـــــــوزیک وبلاگ عوض شـــــــــد!!
نصف شب نوشت:
دل نوشت:
بــــــه نام خــــــدای ســـــبزم...
مــــــن از عشــــــــــــــــــــــــق باروون به دریــــــــــــــــــــا زدم

شمع هفتمین سالگرد تولدتون رو حتما پیش خدامون و فرشته فوت می کنید.
تولدتون مــــــــــــــــــبارک عمو بهـــــــروز
گوشتون و بــــــــــیارید:
خــــــــــــیلی زوووود به دیدنتون میــــــــــام حــــــــتما
پ.ن: عمو؟ میگن رفتن هر عزیز باخودش رفتن 1 گوشه از قلب آدم و به همراه داره . عمو؟ دلم برای اون یه گوشه از دلتون که رفته دعا می کنه! برای آرامشش
پ.ن دلم خـــــــــــــــــــــیلی براتون تنگ شده . بی منطق هم هست . مراقب خودتون باشید عمو!!