به نام خدای سبزم...
ناب ترین مادر دنیا سلام...!
مث همیشه قول داده ام و بازم مث همیشه دیر رسیده ام....قول داده بود م که به رسم قدیم واژه هام رو کناره هم بچینم و بشه چند تا جمله ی ناقص و پیش افتاده اما پر عشق.....
خیلی وقته برای شما نامه ننوشتم سید بزرگوار!!!
شاید آ خرین باری که واژه هام رو سفیدی کاغد لغزید 1 شب قبل از کنکور بود...شبی که از 1 تصمیم بزرگ حرف زده ام و کلی قول دادم..
فاطمه خانم مهربون!...گاهیی برام سخته که شما رو مامان ..مادر... مورد خطاب قرار بدم چون می دونم که می دونی که بیشتر از هر دوستی و رابطه ی دوستانه ای با خودت رفیقم....دوست نه ها...بیشتر رفیق......
بازم می دونم که می دونی من بین رفیق و دوست مرز قائلم....هنوزم میگم هر آدمی ممکنه دوست باشه...اما هر دوستی رفیق نیست.....
و انگشت شمارند اون هایی که برای من حکم رفیق رو دارند...و شما رفیق خالص من....
دیشب تو پارک...من.شما.نسیم.زن عمو.
وقتی از لحظه هایی برامون گفتی که بهت گفتن قراره مادر بشی و تو با همه ی بچگی و کم سن و سال بودنت دست پاچه نشدی و تازه کلی هم خوشحال شدی....
اما این من بودم که بازم خودم رو مهمون ناخونده می دونم و اینکه با اومدنم شما از خیلی برنامه های زندگیت عقب افتادی... و شما که سرت رو آرووم تکون میدی و میگی : کاش بفهمی دختر...اگه 1 روزی بتونی عشق رو درست درک کنی...این حرفا رو می زنی......
گوشتو بیار سید خانم! از اینکه دیشب می گفتی: همیشه براای من سوال بود که این عشق ..عشق که میگن یعنی چی؟ اینکه طرف حاضره بمیره اما عشقش کوچکترین صدمه ای نبینه یعنی چی؟ باباتون رو دوست داشتم اما عاشق نبودم...گفتید: نسترن که به دنیا اومد ...چشماش رو که دیدم تازه فهمیدم عشق یعنی چی؟؟ اینکه 1 نگاه می تونه چه بلایی سره دلم بیاره رو تازه فهمیدم ...........
و این...من بودم...نسترنت..که با هر کلمه تا ستاره ها می رفتم
دیشب خیلی شب سبزی بود برای من........خیلی.......دلتنگی که حالمو ویروون می کنه انگار می دونی که چه جوری باید با دلم راه بیای که من آرووم بشم...و ساکت...!
بی حوصله...خسته....در گیر....ممنون که همه رو تاب میاری و به روم نمیاری که خیلی وقت ها وظیفه م رو یادم میره...اینکه من تو این خونه وظیفه دارم...که دخترت باشم...همدمت باشم...تو رو گوش بدم....
وقتی می خوای موهام رو ببافی بهانه نگییرم...آرووم بشینم...وقتی میگی زود تر بیا خونه!!نگم کارم طول میکشه!
من ...واقعا....با همه ی سرد بودن های گاه و بی گاهم...با همه ی خستگی هام...عاشقتم مامان....خیلی عاشقتم....
1 قول بهم میدی؟ وقتی اومدی و خوندی من از اتاق میرم بیرون...شایدم کلا از خونه رفتم بیرون...وقتی برگشتم به روم نیاری هاا...شرمندگی هام رو به روم نیار فاطمه خانم عزیزم....
می دونم که می دونی...
23 اردیبهشت 91
نسترن تو....
![]()
: عموی عزیزم! از طرف دختراتون دست مامان فاطمه ی عزیز رو ببوسید و خیلی این روز بزرگ رو ...روز مادر رو بهشون تبریک بگید....
انشالله که به زودی زود بهبودیشون رو به دست میارن .....هممون همچنان دعا می کنیم
: التماس دعا...


